سلام دلفان
سلام دلفان
سلام دلفان
کد خبر: 116961
تاریخ انتشار: ۲۵ اسفند ۱۳۹۵
تعداد نظرات: ۱۷ نظر
خانه » اخبار برتر » عملیات به یاد ماندنی بسیجیان لرستان درمنطقه ماووت
Print This Post
در استانه سالروز عملیات فتح شش ونصر پنج

در روزهای اول سال ۶۶ قراربود درمنطقه عمومی سلیمانیه عراق عملیاتی ا نجام گیرد، تمام مقدمات کار فراهم شده بود، دران زمان ما دریگان قائم لرستان مشغول خدمت بودیم.

سلام دلفان_فرمانده قائم ،سرداراکبری(جانشین اسبق سپاه منطقه لرستان) بود. وسردار شاهرخی(فرمانده پیشین سپاه حضرت ابولفضل(ع) وبنده معاونین ایشان بودیم.

محوریکه ما باید وارد عمل میشدیم شامل ارتفاعات شا شو ، اسپیدار، تا یال گمو، وارتفاع استراتژیک گمو بود،
قرارگاه عملیاتی حمزه (شمال غرب کشور) برای این ماموریت سه گردان درنظر گرفته بود، ولی ما فقط دو گردان داشتیم، گردان امام حسین(ع) به فرماندهی حاج محمد رجب یوسفوند، وگردان نور به فرماندهی حاج محمدعباس نصیرپور(ایشان چند سال پیش درحادثه تصادف درجاده الشتر خرم اباد به همراه زنده یاد علی نجف خیرالهی ،فرمانده سپاه الشتر به دیار باقی شتافتند)
قرارشد برای تکمیل کار گردان جندالله شهرستان تکاب به ما مامور شود،(این گردان متشکل از کردهای شهرتکاب بود که درقالب پیشمرگه خدمت میکردند)
محور عملیات گردان نور ارتفاعات اسپیدار بود، گردان امام حسین (ع) ارتفاعات شا شو، وگردان تکاب یال گمو وخود ارتفاع گمو، چون فرصت نبود مسئولیت توجیه وانتقال گردان تکاب تا شروع عملیات با خود قرارگاه بود.
درسمت راست ما هم دیگر تیپ ولشگرها ی سپاه ماموریت داشتن، ازجمله لشگر ۵۷ ابوالفضل(ع)
قراربود نیروهای ما یکشب قبل از عملیات از رودخانه مرزی چومان عبور کنند، ودردامنه ارتفاعات در جنگلی که درانجا بود مخفی وفردا شب از انجا به سمت اهدف مور نظر پیش روی کنند،

دراخرین دیدارم با دو فرمانده گردان در انسوی رود خانه ،حرفا ونکات لازم رایاد اور شدیم، انچه من همیشه تاکید میکردم
این بود فرمانده گردانها تا حد ممکن از تبدیل شدن به یک جنگجو خوداری وبیشتر مدیریت کنند، انها هردو
این توصیه دوستانه منو با پوز خند وچند متلک دوستانه جواب دادند.

اولین نگرانی ما این بود تا این لحظه هنوز خبری از گردان تکاب نبود ،و قرارگاه مدام میگفت انها در راهند وخواهند رسید،.
تا فرداشب هنوز ان گردان وارد منطقه نشده بود،! ما در ان سوی رود خانه یک قرارگاه موقت زده بودیم تا
شب عملیات اقایان اکبری وشاهرخی از انجا گردانها راهدایت کنند، ولذا شب عملیات انها از دو محور جداگانه(بدلیل فعالیت ضدانقلاب وجلو گیری از حادثه احتمالی) به سمت مقر حرکت کردند،
معمولا درمناطق عملیاتی برای استفاده از اصل غافلگیری تا شروع عملیات هیچ ارتباط بی سیمی وجود نداشت چون احتمال شنود دشمن قطعی بود
ولذا دران لحظات همه درسکوت رادیویی بودیم.

نزدیکهای ساعت یازده شب بود ناگهان صدای بی سیم چی گردان امام حسین(ع) که تند تند منو صدا میزد فضای سکوت را شکست!
من ابتدا برای رعایت اصل مورد اشاره سکوت کردم وجواب ندادم ،اما درهمان لحظات که او مشغول صدا زدن بود صدای رگبار گلوله از بیسیم بگوش رسید،
من بنا چارگوشی را برداشتم ،واو به من گفت که عراقیها به ما حمله کردند ونیروها عقب نشینی کردند!
سراغ اقای یوسفوند راگرفتم گفت با تعدای از نیروها بالا ی ارتفاعات ماندن

باتوجه با شناختی که از منطقه داشتم برایم قابل تصور نبود عراقیها این کار را کرده باشند، حدس میزدم یا نیروهای خودی باهم درگیر شدن، یا ضد انقلاب با انها درگیر بوده! .
به هرحال تصمیم گرفتم هرطورشده این نیروها رابه خط برگردانم وانها رادراختیار اقای یوسفوند قراردهم ،کارسختی بود ولی هیچ چاره ای نداشتیم
ولذا به بسیم چی گردان گفتم یکی از فرماندهان راپیدا وبگوید تا بامن حرف بزند، او پس از لحظاتی یک فرمانده گروهان را پای دستگاه اورد من با او حرف زدم اما متوجه شدم که او خود مشکل دارد وقادربه انجام این کار نیست، از بی سیم چی خواستم کسی دیگررا پیدا کند ،او لحظاتی بعد یک معاون گروهان از بچه های پلدختر راپای دستگاه اورد ،من با او صحبت کردم وگفتم به بچه ها بگو اشتباهی پیش امده عراقیها با ما درگیر نبوند انها
درمنطقه حضور کمرنگی دارند سریعتر به خط برگردید وبه اقای یوسفوند ملحق شوید که به همراه بقیه دوستان منتظرشما هستند.

درنهایت با تلاش زیادی ، موفق شدیم دو ساعت بعد از این حادثه با اقای یوسفوند ارتباط برقرارکنم

ایشان هم معتقد بود ان درگیری یک حادثه اتفاقی وتوسط ضدانقلاب صورت گرفت، ازاو خواستم تا فرصت هست نیروها رامجدد سازماندهی ،واماده عملیات باشند.
درحالیکه به ساعت شروع عملیات نزدیک می شدیم
با دو مشکل مواجه بودیم ،اول گردان تکاب که هنوز وارد منطقه نشده بود ،دوم از حاج اکبری وحاج شاهرخی هیچ خبری نبود،!
ساعت دو نیمه شب با دریافت ابلاغ عملیات با هردو فرمانده گردان ها صحبت وشروع عملیات را اعلام نمودم. یقین داشتم برای اقایان اکبری. وشاهرخی حادثه ای پیش امده ولذا نمی توانستیم منتظر انها بمانیم!
،شدت درگیریها در محور مربوط به اقای یوسفوند بیشتر بود اما پیشروی در محور اقای نصیر پور سرعت بیشتری داشت.، هوا تقریبا روشن شده بود ،که اقای نصیرپور اعلام کرد به تمام اهدافش رسیده نیروهای ما درداخل سنگرهای عراقی مستقر شده اند وتعدای هم اسیر گرفته اند، او گفت تا اکنون تنها سه نفر مجروح داشته است واین ببسیارخوشحال کننده بود.
اما درمحورگردان امام حسین (ع) درگیری ها هنوز ادامه داشت ما به شدت نگران گردان تکاب بودیم وکسی را قراگاه فرستادم تا بگویید مسئولیت عواقب این کوتاهی با خودتان است، انها درجواب گفته بودند نگران نباشید تا عصری میرسند!
برای یک لحظه از بالای سنگردیدگاه منطقه عملیاتی اقای یوسفوند را بادوربین نگاه کردم متوجه شدم که شکاف بین نیروهای اقای یوسفوند و جای خالی گردان تکاب ممکن است مشکل ساز شود ونیروهای عراقی از سمت یال گمو وارد وکل منطقه رادور بزنند
لذا با حاج رجب مشورت کردم وگفتم اگربشه یک گروهان از نیروهایش را به سمت یال گمو بفرسته وان شکافو ببنده بیشتر خاطرمون جمع میشه او هم قبول کردوارایش نیروهایش را به سمت دامنه های گمو گسترش داد.
دراین لحظه مسئول مهندس (اقای اولیایی) درکنارسنگر ما بود من به شدت به او عصبانی شدم که او حالا باید مشغول احداث جاده باشد اینجا چکار میکند ،که گفت من قراربوده بادو دستگاه بو لدزر شروع کنم ولی حالا با سه دستگاه کارشروع کردم از طریق بیسیم متوجه شدیم دست تنهایی امدم کمکت کنم اقای خداداد عزیزی (ازجانبازان دلفان جانشین مهندسی بود) بالای سر انها ست حالا هرجا مشکل داری بگو تا بروم دنبال کار، یکی از کارهای مهم ما انتقال اذوقه ومهمات برای خط بود که از دو طریق باید انجام میگرفت یکی از طریق گردان قاطریزه که دراختیار واحد تعاون بود دوم از طریق هلیکوپتر(چرخ بال) به او گفتم به پت هوانیروز برود وکارانتقال امکانات را شروع کنند وتاکید کردم هرچه بیشتر به خط نزدیک شوند تا نیروهای درخط انرژی کمتری صرف کنند ودست رسی اسان به غذاومهمات داشته باشند.
درحال تماس با گردان امام حسین(ع) بودم که ناگهان بی سیم چی اعلام کرد دیگر خبری از اقا رجب نیست!
گفتم چرا؟
گفت او از ناحیه پا تیر خورده ولی خونریزی زیادی داشته و وضعیت مناسبی ندارد، ابتدا گفتم تا دو نفر از بسیجیان شهرستان دلفان، که غیر رسمی امورات جانشینی انجام میداند اقایان، خدا رحم قاسمی، ونریمان عبدی را پشت دستگاه بیاورد ،انها بامن صحبت کردند اول سفارش کردم درانتقال حاج رجب به پشت جبهه اقدام کنند ،دوم به انها گفتم شما رسما مسئول گردانیید وبا تقسیم کار بین خود در حفظ خط کوشا باشند، اخرین وضعیت استقرار انها خوب بود تا اخرین نقطه ممکن در دامنه گمو پیش رفته بودند.
با اقای خدایی(معاون فعلی قوه قضاییه) که مسئول تعاون ما بود تماس گرفتم واز او خواستم تا اکیبی را جهت انتقال اقای یوسفوند بفرستد.

یک لحظه شلوغی دراطراف خود حس کردم ،وقتی برگشتم چند نفر یک برانکارد را که حاج اکبری روی ان دارز کشیده بود داخل سنگر اوردند، او شب گذشته درکمین ضد انقلاب افتاده بود واز ناحبه پهلو
تیر خورده بود ،گزارشی از اوضای جنگ را خدمت ایشان عرض کردم او هم به شدت نگران گردان تکاب بود ،
مجددا با دوربین منطقه را رصد میکردم ناگهان متوجه شدم یکی از چرخ بال ها درحا ل سقوط است
وقتی خوب دقت کردم دیدم پروانه کوچک عقب ان جدا شده وچرخ بال ارام ارام درحال سقوط(چقدر سخت است انسان باچشمان خودشاهد یک حادثه باشد، ولی سخت تر انکه هیچ کاری برای جلوگیری از ان نمی توانی انجام دهی)
چرخ بال سقوط کرد ،با مسئول بهداری تماس گرفتم تا اکیبی جهت انتقال مصدومین احتمالی به محل بفرستد. ما نگران سرنشینان چرخ بال بودین.، بخصوص به دلیل برخورد بدی که با اقای اولیایی داشتم دچار عذاب وجدان شدم.

فرماندهان گردنها از پشتبانی راضیت کامل داشتن از هوا وزمین مداوم اذوقه ومهمات به انان می رسید.
اقای شاهرخی هم با گردان نور ارتباط بر قرارکرده بود او مشکل ارتباطی داشت ،
وضعیت اقای اکبری مناسب نبود او خودش قبول نکرده بود به بیمارستانهای پشت جبهه اعزام شود
ما ناچار شدیم اورا به بیمارستان بانه منتقل تابعداز درمانهای اولیه به خط بر گردد،
چند نفر به همراه او به بیمارستان بانه رفتن، کم کم بمبارانهای هوایی عراق شروع شد.
خوشبختانه اقای اولیا یی سالم خودش به ما رساند وپس از رفع خستگی مجدا به پت برگشت ،منتها هردو خلبان از ناحیه پا دچار شکستگی شده بودند
بعد از ظهر یک اکیب وارد سنگر ما شدند ، انها از گردان تکاب بودند مسئول پشتبانی گردان بود، اتفاقا برادر فرمانده گردان هم بود، یک کاغذ به من داد که رمز فرمانده گردان بود ،من با او تماس گرفتم اوگفت در دامنه ارتفاعات است واز طرف قرارگاه توجیه شده وبه سمت اهداف به پیش میرود،
بیشتر تمرکز ما روی گردان تکاب قرارگرفت
بمبارانها با شدت بیشتری از طرف عراق ادامه داشت
مرکز بهداری ما که اولین اورژانس درکنار رودخانه چومان بود خیلی در معرض خطر بود ، فرصت جابجایی هم نداشتیم، عصر همان روز مقر بهداری مورد بمباران شیمیایی قرارگرفت ،با سرعت خود را به انجا رساندم، همه چیز به هم ریخته بود گروهای ضد شیمیایی مشغول خنثی سازی بودند، برای مدت چند ساعت وقفه در امورات بهداری ایجاد شد ،اما پس از تلاشهای همگانی مجدد کار سرویس دهی شروع شد، بیشترین تلاش ما روی گردان تکاب واجرای ماموریت انها بود.
ارتباط ما وتلاش برای سرعت بخشیدن به روند حرکت گردان تکاب فایده نداشت وانها باهمان اهنگ کند در حرکت بودند، ساعت ده شب بود فرمانده گردان تکاب گفت من‌ در کنارسخره ها هستم ولی هیچ راه عبوری وجود ندارد!اوگفت تمام دامنه این ارتفاعات سخره است وبرای عبور وصعود نیاز به نبردبان دارد ، قطعا دران شرایط تهیه نبردبان میسر نبود ،به او گفتم نهایت تلاش خود رابکند هرجا ارتفاع سخره هاکمتر است نیروهاقلاب ببند ند وبالا بروند

لحظاتی بعد گفت کمترین مکان را یافته وقصد دارد بالا برود من مانع شدم وگفتم بهترین راه این است که اول یک گروهان از نیروها را بفرستد بعد خودش اقدام کند او نپذیرفت ومیگفت من باید ابتدا خودم از وضعیت اطلاعات لازم را بدست بیاورم، درشرایط سخت جنگ معمولا فرماندهان خطی حرفشان برا تر بود و تلاشهای من برای متقاعد نمودن ایشان تاثیر گذار نبود او مصمم بود که باید اشنایی از وضعیت عراقیا را داشته باشد ، قرارشد به محض صعود اخرین وضعیت را گزارش دهد اما این کارخیلی طول کشید
وما کم کم نگران میشدیم، هرچه صدا میزدیم جوابی نمی شنیدیم، حدود یکساعت طول کشید ناگهان صدای بی سیم چی گردان تکاب امد، او هراسان گفت حاجی شهید شد!، گفتم چطور؟ گفت ما دو نفر بالای سخره ها رفتیم حاجی گفت قبل از اینکه نیروها بیایند بالا بریم جلو محل استقرار نیروهای دشمن را شناسایی کنیم تا راحت تر عملیات راشروع کنیم، گفت درحالیکه جلو میرفتیم عراقیها یک رگبار به ما گرفتن وحاجی از ناحیه سر موراثابت
قرارگرفت،گفت من او را تا لبه سخرهها هم اوردم ولی چون خودم پایین پریدم وبه نیروها گفتم حاجی شهید شد همه عقب نشینی کردندوحتی جنازه حاجی هم مانده!، تلاش ما برای برگرداندن ان نیروها هیچ فایده ای نداشت کسی راهم نمی شناختیم تا از او کمک بگیریم، وسخت تر از همه این حوادث گریه های ارام برادر فرمانده گردان بود که تمام این وقایع را می شنید، فضای سنگر غم الود شده بود ، وهمه برای مظلومیت این فرمانده گریه میکردند ،من بطرف ایشان (برادر فرمانده شهید)رفتم وگفتم این راهیست که همه ما درصف ونوبت هستیم امروز حاجی شما وفردا وپس فردا دیگران
منتها برو تا با کمک دوستان ما چند نفر را بفرستیم تا جنازه حاجی را عقب بکشند،
واینگونه بود فرمانده ای که ساعت ها با هم حرف زدیم ولی حتی یک لحظه اورا ندیدیم به شهادت رسید. و هنوز هم هروقت خاطرات جنگ را مرور میکنم به صداقت وحسن نیت این فرمانده گمنام غبطه میخورم ،کل شهدای ما درعملیات چهار نفز بود وتعدادمجروحین حدود ۴۶ نفر گزارش شد.
یادوخاطره همه شهدای عزیز وایثارگران هشت سال دفاع مقدس گرامی باد.

والسلام
علی محمد نظری. از فرماندهان دوران دفاع مقدس

  1. نویسنده دیدگاه: سیدحسینیان
    اسفند ۲۵, ۱۳۹۵ در تاریخ ۱۹:۴۲

    سلام خدا برشهیدان وطن وسلام برشهیدراه اسلام رضاکرم زمانی که در ماووت به شهادت رسید تشکراز سردارنظری

  2. نویسنده دیدگاه: چواری
    اسفند ۲۵, ۱۳۹۵ در تاریخ ۲۱:۰۶

    سلام جناب نظری من مقالات و خاطرات شمارا دنبال میکنم امکانش هست عملیات سال ۷۸ شرق کشوررا هم تشریح بفرمایید خدا انشاالله عاقبت بخیرتان کند

  3. نویسنده دیدگاه: یا زهرا
    اسفند ۲۵, ۱۳۹۵ در تاریخ ۲۲:۴۶

    سلام آقای نظری خیلی خوشحال شدم از خاطری زیبایی که مطرح نمودی وبا بیان شیوای خود حماسه سازی هم رزمانتان را به ما جوانان منتقل می کنید خدا نگهدار شما باشد لطفاً باز هم بنویسید چون خیلی لدت می بریم.

  4. نویسنده دیدگاه: ناشناس
    اسفند ۲۵, ۱۳۹۵ در تاریخ ۲۲:۴۸

    سلام آقای نظری خیلی خوشحال شدم از خاطری زیبایی که مطرح نمودی وبا بیان شیوای خود حماسه سازی هم رزمانتان را به ما جوانان منتقل می کنید خدا نگهدار شما باشد لطفاً باز هم بنویسید چون خیلی لدت می بریم.

  5. نویسنده دیدگاه: احمدیان
    اسفند ۲۸, ۱۳۹۵ در تاریخ ۰۰:۱۱

    اشک مارا درآوردی خدا به شماعزت دنیاو آخرت بدهد لطفا این روال مبارک را ادامه دهید

  6. نویسنده دیدگاه: همرزم و همراه در عملیات
    اسفند ۲۹, ۱۳۹۵ در تاریخ ۰۰:۳۰

    سلام برادر نظری تلاش و زحمات جنابعالی در یگان ۳۱۸ قائم لرستان بر کسی پوشیده نیست ولی بعضی موارد مطرح شده (بنده و شما که با هم بودیم)از زبان دیگران از بی سیم شنیدیم سردار شاهرخی و فریدون رحمتی در قرارگاه تاکتیکی جلوتر از ما ونزدیکتر به منطقه عملیاتی بودند و عملیات را هدایت می کردند شما هماهنگی پشتیبانی را بر عهده داشتید به هدایت عملیات کاری نداشتید ضمنا جنازه شهید علی اوسط فکری فرمانده گردان خاتم الانبیا تکاب هنوز هم مفقود الاثر می باشد

  7. نویسنده دیدگاه: نام شما...بابایی
    فروردین ۳, ۱۳۹۶ در تاریخ ۰۹:۴۱

    سلام بر عزیزان خوب و زحمت کش سلام دلفان لطف کنید صحت مطالب را از سردار شاهرخی و سردار اکبری و برادر رجب جویا شوید حرف هی دیگری دارندو….!!!!

  8. نویسنده دیدگاه: نام شما...سلام
    فروردین ۳, ۱۳۹۶ در تاریخ ۱۰:۲۷

    سلام دلفان لطفا”صحت مطالب را از آقایان رجب یوسفوند ، قاسمی، عبدی، اکبری، شاهرخی جویا شوید فکر نمیکنم دو بزگوار(سردار اکبری و سردار شاهرخی )کسانی باشند که در آن عملیات گم شده باشند یا خودشان را تا پایان عملیات گم کرده باشند

  9. نویسنده دیدگاه: يا حق
    فروردین ۴, ۱۳۹۶ در تاریخ ۰۲:۰۹

    اقای نام شما… سلام، برید مقاله رو دوباره بخونید اصلا نگفتن ک این دو بزرگوار گم شدند یا نبودند اتفاقا نویسنده گفته سردار اکبری با وجود اینکه زخمی بودند حاضر نشدند برن بیمارستان و ب پشت خط برن، شما چرا از خودت حرف در میاری؟ متن مقاله هست برو دوباره بخونش الکی جو نده

  10. نویسنده دیدگاه: مرادي
    فروردین ۴, ۱۳۹۶ در تاریخ ۰۲:۲۴

    درود بر سردار بزرک، من کتابتونم خوندم واقعا مجموعه کاملی هست و جوری لحظه به لحظه حوادث رو ثبت کردید که خودتو تو اون روزا میبینی، مقالاتتونم خوندم بضیاشونو عالی هستن

  11. نویسنده دیدگاه: هم سنگر
    فروردین ۴, ۱۳۹۶ در تاریخ ۰۹:۳۳

    سلام به یاد آن روزها که دعوا سر سربند یا فاطمه بود. بازم تشکر جناب سرهنگ خیلی با صداقت فرمودی.

  12. نویسنده دیدگاه: عزت
    فروردین ۴, ۱۳۹۶ در تاریخ ۱۶:۵۳

    سلام
    من به یک موضوعی پی بردم سلام دلفان عزیز این اقای نظری من بعضی وقتا مقالاتشونو میخونم تا مقاله مینویسه همین ی نفر میاد با اسامی مختلف پایین مقالاتش شروع میکنه به تخریب کردن ایشون و حرفاشون، مقالات افراد دیگه رو هم میخونم، چرا فقط زیر مقالات اقای نظری این حرفها زده میشه؟؟ کاملا مشخصه که دشمن دارن و چشم ندارن اسم اقای نظری رو بعنوان فعال سیاسی و اجتماعی جایی ببینن من سوالم اینه شمایی ک میای همه جا زیر مقالات اقای نظری نظر میدی خودت چکار کردی واسه این مملکت؟ ا

  13. نویسنده دیدگاه: رضايي
    فروردین ۴, ۱۳۹۶ در تاریخ ۱۷:۰۰

    سلام، خنده داره واقعا، این سایت ها و فضای مجازی تبدیل شده به مکانی برای ادمهای ترسو که جرات ندارن رودررو از کسی انتقاد کنن میان اینجور جاها با اسامی ناشناس عقده های خودشونو خالی میکنن رو طرف
    ممنون از جناب نظری برای خاطرات خوبشون من یه پسر ده ساله دارم که خیلی علاقمنده به قصه های جنگ بعضی وقتا خاطرات شمارو از رو کتابتون براش میخونم از دور شما و اقای یوسفند و چند نفر از عزیزانی که در خاطراتتون اسمشونو اوردید رو نشونش دادم و بردمش مزار چندتا از شهدایی که شما اسمشونو اوردید تو کتاب، پایدار باشید قهرمانان کتابهای نوشته شده و نوشته نشده

  14. نویسنده دیدگاه: همرزم
    فروردین ۱۲, ۱۳۹۶ در تاریخ ۱۴:۲۳

    سلام دوستان زحمات اقای نظری در دفاع مقدس برای همرزمانش مثل خورشید روشن و می درخشد و خدای نکرده قصد تخریب وی نبوده بلکه هدف بیان واقعیت های جنگ و دفاع مقدس بوده و آنچه خوذ انجام داده ای را بنام خود و انچه دیگران انجام داده اند بحساب خودشان نوشته شود الحمدالله همرزمانش در قید حیات هستند وقتی مطالب را می خوانند می بینند که خدماتشان در اینگونه خاطرات گویی ها فراموش شده و خود را بنحوی قهرمان قصه معرفی میکنند ویا خاطره بایستی صداقت داشته باشد ( چه کسی جنازه فرمانده جاویدالاثر علی اوسط فکری فرمانده گردان خاتم الانبیاء تکاب را به عقب آورد و کجا دفن شده تا خانواده اش از به آنجا مراجعه کنند) بیان بعضی خاطرات کذب ممکن است عواقب هم داشته باشد این یک نمونه است حالا شما تا اخرش فکر کن و باز بگو دارن تخریب میکنند.

  15. نویسنده دیدگاه: محمد
    فروردین ۱۶, ۱۳۹۶ در تاریخ ۰۳:۱۵

    سلام اقای همرزم، خاطرات سرهنگ نظری در کتاب ایشان بچاپ ملی رسیده است، و از صافی های زیادی گذشته است این را منی ک خودم نویسنده چند کتاب هستم خوب میدانم و میدانم اگر صحبت های ایشان کذب باشند و بخواهند قهرمان بازی در بیاورند اصلا اجازه چاپ ان کتاب را که اتفاقا جزء پنج کتاب برتر سال هم شد را نمیدادند اتفاقا بنده و سردار شاهرخی همین تازکی ها با هم صحبت میکردیم درباره این مطالبی ک ایشان درج کرده اند نظر سردار شاهرخی موافق حرفهای سرهنک نظری بود نه صحبت های شما!!! اقایان خودشان صحبت های ایشان را تایید کرده اند بعد شما میکویید اینجنین نیست!!!!! وظیفه سرهنگ نظری نیست که خاطرات همه را بازگو کند! خاطره هرکسی متعلق به خودش میباشد،شما هم اگر خاطره ای دارید بفرمایید تعریف کنید

  16. نویسنده دیدگاه: همرزم
    فروردین ۱۶, ۱۳۹۶ در تاریخ ۲۳:۲۴

    اقا محمد عزیز سلام موفق باشید با دعوا که نداریم انشاالله کتب جدید ایشان هم چاپ شود بر حسود لعنت بنده خواهان بیان واقعیتها شدم مپر برای این حقیر منافعی دارد لازم است بدانید که اهل شهرستان دلفان نیستم که …

  17. نویسنده دیدگاه: سرباز انقلاب
    تیر ۳۱, ۱۳۹۶ در تاریخ ۱۵:۱۸

    با سلامو خسته نباشید خدمت تمام عزیزانی که با پیگیری و پشت کار بی شائبه یادو خاطره شهدا را گرامی داشته و چراغ راه ما و آیندگان خواهند شد، بنده در دوران خدمت مقدس سربازی، افتخار سربازی در کنار فرمانده سرافراز گردان نور شهید محمد عباس نصیرپور را داستم. دقیقا اولین دیدار با این فرمانده عزیز رو در خاطرم هست که در اون جلسه توجیهی گفتند: هرگز فراموش نکن این لباس خیلی مقدسه که پوشیدی، از همه مهمتر اینو بدون که بیشتر از انچه که فکرشو بکنی به بیت المال حساسم، حتی برای تحویل گرفتن یک خودکار باید پوکه خالی خودکار تمام شده قبلی رو باید تحویل بدهی.
    خوشا آنان که جانان می شناسند/طریق عشق و ایمان می شناسند /بسی گفتیم و گفتند از شهیدان/ شهیدان را شهیدان می شناسند.

ارسال دیدگاه

زمان ورود کد امنیتی تمام شده. مجددا بارگزاری کنید

سلام دلفان
سلام دلفان
رفتن به نوارابزار