سلام دلفان
سلام دلفان
سلام دلفان
کد خبر: 96293
تاریخ انتشار: ۳ مهر ۱۳۹۵
تعداد نظرات: یک نظر
خانه » اخبار برتر » حما سه ی بیاد ماندنی رزمندگان لرستان در فتح شاخ شمیران
Print This Post
یادداشت وارده؛
سلام دلفان- یکی ازسخت ترین ماموریتها درجنگ این است که تیپ یا لشگر شما بعنوان احتیاط منطقه عملیاتی انتخاب شود. زیرا به جای تمرکز بریک محوردرشرایط عادی  درزمان احتیاط باید ...

سلام دلفان- یکی ازسخت ترین ماموریتها درجنگ این است که تیپ یا لشگر شما بعنوان احتیاط منطقه عملیاتی انتخاب شود. زیرا به جای تمرکز بریک محوردرشرایط عادی  درزمان احتیاط باید بر کل منطقه عملیاتی اشراف اطلاعاتی، توان جابجایی بالا، و.قدرت تمرکز اتش و…را داشته باشید واین کارسختی است درجنگ،.

درواپسین روزهای سال ۶۶ قرارشد عملیات بزرگی از دو محور درمنطقه باینگان ،ودربندخان صورت گیرد محور اول ازسمت پاوه وباینگان، (شمال دریاچه دربندی خان) ومحور دوم ازسمت شیخ صله(جنوب دریا چه دربندی خان.

عنوان عملیات هم ولفجر ده ، اهداف ان ازاد سازی شهرنوسودایران ،وشهرهای خرمال،صیدصادق،طویله، حلبچه،وارتفاعات مهم واستراتژیک شاخ شمیران،شاخ سورمر،شاخ برددکان لشگر۵۷ ابولفضل (ع)لرستان احتیاط عملیات منطقه بود.

البته ازلحاظ اشرافیت اطلاعاتی ما مشکل نداشتیم .چراکه ازسالها قبل همیشه یکی از یگانهای  پدافند منطقه دربندی خان ما بودیم.

به هرحال عملیات شروع شد وما تنها از طریق بیسم حوادث میدانی را دنبال می کردیم ، خبرها حاکی از پیشروی گسترده درمحور شمال دریاچه بود ،درهمان ساعات اولیه شهر نوسود که از سالهای اول انقلاب دراختیار ضد انقلاب بود ازاد شد.

پیشرویها دران محور همچنان ادامه داشت ،اما درمحور دوم (شیخ صله) دویگان عمل کننده(لشگر ۱۱حضرت امیراستان ایلام وتیپ الغدیراستان بویراحمد) درگیرهای شدیدوجود داشت البته قرارگاه تاکتیکی ما چون درپل جمهوری ودر نزدیکی خط این محور بود حجم درگیریهارا نظاره می کردیم.

درحالیکه گزراشها از محور اول بسیارمسرت بخش بود ،متاسفانه دراینطرف کار گره خورده بود ویگانهای عملیاتی با موانع عظیم مواجه شده بودند

درنهایت فردای شب عملیات توقف این دو یگان برای ما مسلم گشت ولازم بود خودمان را برای ادامه کار انها اماده می کردیم.

باروشن شدن هوا عراقیها که پیشروهای شمال منطقه را غیرقابل تصورمی دیدند با تمام توان منطقه را بمبارن میکرند، بطوریکه ما مجبور بودیم بیشترین هماهنگی ها را شبانه انجام بدیم.

بعداز فاجعه بمباران شیمیایی حلبچه  ،واستقرار رزمندگان دردشت حبلچه بدلیل عدم سقوط شاخ شمیرانودیگرارتفاعات جنوب دریا چه که مشرف بر کل منطقه بود به لحاظ نظامی کل عملیات درخطر بودازاین رو ماموریت تصرف شاخ شمیران به لشگر۵۷ ابوالفضل(ع) داده شد.

فرمانده حماسه ساز لشگر با یک شرط انجام عملیات را پذیرفت،وان اینکه  درصورت پیروزی حداکثر ۴۸ ساعت بعد نیروهای ما تعویض شوند!، دلیلش هم این بود ما چهار گردان بیشتر دراختیارنداریم   (پنج گردان ما درمنطقه گمو  پدافندواحتیاط بودند،وچند گردان هم درنوبت مرخصی) ولذا برای مقابله با پاتک های عراق نیرویی بیشتر از این نیاز بود.فرماندهان قرارگاه شرط را پذیرفتندراینجا یکبار دیگر می خواهم از تدبیر وشجا عت بی نظیر فرمانده لشگرمان یاد کنم ،واینکه ایشان تصمیم گرفت، نیروهای عملیاتی رابه انوسوی ارتفاعات بیزل منتقل وبا عبور شبانه از دریاچه از  پشت به دشمن حمله کند.!

این یک ریسک بسیار بزرگ بود،ما مجبور بودیم یک قرارگاه تاکتیکی موقت درانسوی دریاچه برقرار کنیم تا ازانجا نقل وانتقالات نیروها کنترل شود.

درحالیکه مشغول احداث قرارگاه تاکتیکی دوم بودیم ،گزارش رسید مرکز پشتیبانی لشگرمورد بمباران شیمیایی هواپیماهای عراق قرارگرفت!

به همراه جاجی و دوست عزیزم اقای رنجبر راهی مرکز پشتیبانی شدیم تا به امورات رسیدگی کنیم.

مرکز پشتیبانی حدود پنج کیلو متر عقب تر بود. وقتی که وارد روستای شیخ صله شدیم ،هواپیماهای عراقی جاده رابمباران کردند درمیان دود انفجار ماشین را به گوشه ای هدایت کردم ،وقتی غبار ناشی از بمباران ازبین رفت متوجه شدیم چند کامیون از نیروها که بعداز عملیات عازم پشت جبهه بودند مور اثابت قرارگرفته ،با سرعت به سمت مجروحین رفتیم وتعدادی از انها رابرپشت ماشین سواروبیمارستان ازگله بردیم. تابرگشتنمان به مرکز پشتیبانی یکساعت طول کشید، وقتی که به انجا رسیدیم نیروهای خنثی سازی وضد شیمیایی وارد شده بودند ومشغول رفع الودگی بودند، پس از ان متوجه شدیم تعدادی از برادران ازجمله دوست وهمرزم عزیزمان حاج محمود وند فرمانده اماد وپشتیبانی جز مصدومین جدی حادثه بود.

پس از ایجاد هماهنگی های لازم مجدد به سمت خط حرکت کردیم ، چند کیلومترمانده به پل جمهوری باز سروکله هواپیماهای عراق پیدا شد ، انها جاده رابمباران کردند، من پشت فرمان بودم  ،فرصت توقف نبود باهمان سرعت از وسط دود ها عبور کردیم ،این بارهم بمباران شیمیایی بود !، حاجی با سرعت ماکس خود را برداشت تا به سر بکشد، برای لحظه ای متوجه شد  من دستم به فرمان ماشین بند است ، درحالیکه مشغول رانندگی بودم او ماکس خود رابه سر من کشید، وانگاه ماکس مرا هم برای خودش استفاده کرد، اما اقای رنجبر ماکس نداشت وچفیه خود را محکم دور دهانش بسته بود!،. حاجی به من اشاره کرد وگفت یه گوشه ای پارکن، ا

به هرحال شبانه سه گردان کمیل الشتربه فرماندهی زنده یاد حاج ولی حسنوند ، (ایشان چند سال پیش درحادثه تصادف فوت نمود.) گردان بعثت خرم اباد به فرماندهی برادرعزیزم حاج احمد مدهنی، گردان محرم دورود به فرماندهی زنده یاد حاج اصغر لشنی(ایشان یک سال بعد از عملیات درحادثه تصادف جان باخت)به آن سوی دریاچه انتقال داده شدند، گردان محرم احتیاط دوگردان. کمیل. وبعثت بود وگردان حمزه نوراباد  به فرماندهی سید ابوالقاسمموسوی ،احتیاط کل عملیات، ومسئول مقابله با پاتک ها درصورت پیروزی.

کارانتقال با تمام هیجا نات خود به پایان رسید ،حاجی برای هدایت عملیات خود رابه قرارگاه اصلی پل جمهوری رساند،

شروع عملیات ابلاغ شد، فضای بسیارملتهبی درسنگر حاکم بود ،گزرارشات اولیه فرمانده گردان کمیل وبعثت، رضایت بخش بود ،خبری از استحکا مات نبود،  ضروریتی هم نداشت زیرا عراقی هیچگاه تصور نمی کردن اینچنین از پشت مورد هجوم واقع شوند،.

جنگ وگریز نیروهای ما با عراقیها ادامه داشت. ناگهان فرمانده گردان کمیل  با اضطراب فراوان گفت حاجی درگیری شدید است وامکان پیشروی کم است، گزرشات فرمانده گردان بعثت هم حاکی از درگیری آنان بود.

پیشروی دو گردان درمیانه ارتفاعات متوقف شد، التهاب عجیبی درقرارگاه تاکتیکی حکم فرما گردید بجز فرمانده لشگر که سرگرم گفتگو با دو فرمانده گردان بود بقیه بدون استثنا گریه می کردند ودست به دعا بودند،

جنگ وگریز عراقیا ادامه داشت ،هوا کاملا روشن شده بود،انها متوجه شده بودند که از پشت مورد حمله غافلگیرانه واقع گردیده اند، وتوان خود رابرای مقابله تقویت می کردند، تقریبا تمام امید هایمان را از دست داده بودیم وبه قتلگاهی می اندیشدیم که بدوراز دست رسی ما برای نیروهایمان بوجود می امد، دراین لحظات سخت که فرمانده لشگر درحال تمرکز بر انواع گزینه ها بود، صدای حاج اصغر لشنی که حاج نوری فرمانده لشگر را صدا می کرد برشلوغی  فضای سنگر اضافه شد من گوشی بیسم را برداشتم تا به او تذکر دهم که شبکه راشلوغ نکند ،ولی او اسرار داشت با حاجی صحبت کند، گوشی را به حاجی دادم،

حاج اصغر گفت حاجی من مدت زیادی دراینجا بودم مسیر را بهتر از دوستان بلدم به فرماندهان کمیل وبعثت بگو راه بدهند ما از انها عبور کنیم ،ومواظب ما باشند!

با عبور گردان محرم ازکنار دوگردان قبلی روحیه نیروها مضاعف شد. ،دو فرمانده گردان کمیل و بعثت چترحمایتی  برای گردان محرم ایجاد کردند تا نیروهای انان روانتربه سمت ارتفاعات پیشروی کنند.

صدای الله اکبر درفضای سنگر پیچید، حاج اصغر با صلابت واقتدار تمام از دوگردان سبقت وبسوی ارتفاعات صعود کرد، گزارشات امید بخش بود اما همه ما هنوز نگران،!

ما مرتب حاج اصغر را صدا می زدیم واز او گزارش می خواستیم، ولی این کار  باعث ناراحتی وی ازماشد،! همه رزمندگان ،خصوصا فرماندهان برای حاج نوری احترامی خاص قائل بودیم والبته هنوز هم اینطور است، دران لحظات سخت حاج اصغر بخاطر احترامیکه برای حاجی قائل بود منو خطاب قرارداد وگفت کمترمزاحم من بشید، اجازه دهید کارم را انجام دهم هروقت لازم بود خودم بهتان گزارش میدم، من فقط خواهش کردم حاجی بیسم چی از خودت جدا نکن وایشان هم قبول کرد.

ما می خواستیم ازطریق بیسم چی درجریان اتفاقات قرار بگیریم.

نزدیکهای ظهر بود حاج اصغر پشت بی سیم امد وبا صدای بلند چند  بارفقط گفت الله واکبر، الله واکبر، الله واکبر، حاجی ما موفق شدیم ارتفاعات را تصرف کنیم،

چه شعور و هیجانی بوجود امد همین حالا که مشغول این نوشتار هستم اشک امانم نمی دهد.

ارتفاعات تصرف شد ،گردان حمزه برای کمک به بقیه  گردانها جهت مقابله با پاتک های عراق بالا رفت،

نیروهای عراقی که دراین سوی ارتفاعات بودند از مسیر یال بردکان به سمت ارتفاعات بمو، وشهر دربندیخان عقب نشینی کردند تعدای هم به اسارت درامدند، دربین انها یک افسر عالیرتبه بود او می خندید، ومی گفت شما مارا دور زدید!

تمام واحدهای عملیاتی برای تدارک خط فعال شدن کاربازگشایی معابر ومیدانهای وسیع مین شروع شد درحالیکه مشغول برچیدن استحکامات عراق بودیم جنازه شهدای چند روز قبل لشگر ۱۱ سیدالشهدا  وتیپ الغدیررا می دیدیم که چگونه بسیاری از انها تا نزدیک سنگرهای اصلی پبش رفته بودند! وعبور از ان همه موانع برایمان تعجب اور بود!

پیام دادیم نمایندگان انها برای تخلیه شهدا امدند وانها رامنتقل کردند.

درحالیکه پاتک های سنگین عراق شروع شده بود بعد از  دوروز هنوز خبری از جایگزین نبود! چند روز من مرتب صبح وبعد از ظهر به قرارگاه می رفتم وپیگیر جابجایی بودم،اما هیچکدام از یگانها امادگی نداشتن،  قرارشد یک گردان از کمیته انقلاب بیایند وجایگزین ما شوند، انها پس از چند روز وارد شدند ،تمام باقی مانده چهارگردان را با شش خودرو لنکروز پایین کشیدم ،تعداد شهدای ما کمتر از بیست نفر بود ولی تعداد زخمیها بسیار بالا بود.

گردان کمیته چند روز بیشتر نتوانست دوام بیاورد دو گردان از لشگر بدر(مجاهدین عراقی) جایگزین انها شد.

بعدها دریک کتاب خاطرات فرماندهان عراقی خواندم زمانیکه صدام از وزیر دفاع خود عدنان خیرالله می پرسد چرا نیروهای ما موفق به باز پس گیری شاخ شمیران نشدند؟ ،اودرجواب می گوید قربان درانجا نیروهای بدر مستقرند، وصدام می گوید پس بگو درانجا. جنگ بین شیران با شیران است!!!

یاد وخاطره همه شهدای عزیز گرامی باد.
نویسنده: علی محمد نظری

  1. نویسنده دیدگاه: نام شما...
    مهر ۳, ۱۳۹۵ در تاریخ ۱۰:۴۸

    اشک ما را درآوردی خداوند ان شا الله مویدتتان کند

ارسال دیدگاه

زمان ورود کد امنیتی تمام شده. مجددا بارگزاری کنید

سلام دلفان
سلام دلفان
رفتن به نوارابزار