سلام دلفان
سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان
سلام دلفان
سلام دلفان
کد خبر: 61813
تاریخ انتشار: ۲۶ شهریور ۱۳۹۴
تعداد نظرات: ۳ نظر
خانه » اخبار برتر » چهار لاله؛ چهار شهادتین و یک روز
Print This Post
روایت چهار رزمنده دلفانی که در یک لحظه به شهادت رسیدند

روایت چهار رزمنده دلفانی که در یک لحظه به شهادت رسیدند

به گزارش سلام دلفان، منطقه موسیان در بیست کیلومتری شهر مهران ایلام و چسبیده به مرز عراق در27 شهریور سال 1364 شاهد پرواز چهارکبوتر خونین بال دلفانی بود که دریک لحظه به سوی بهشت پرگشودند.

در این روز بود که نیروهای خودی مستقر در این منطقه، در حالیکه در وضعیت  نسبتا آرامی قرار داشتند و انتظار حمله ای هم نمی رفت به ناگاه با تک ناجوانمردانه ی  ارتش عراق مواجه شدند و چهار نفر از بسیجیان دلفانی در همین روز به شهادت رسیدند.

در ادامه به شرحی از زندگی نامه این چهار شهید والا مقام می پردازیم:

شهید اکبر برکت 

شهید اکبر برکت: يكم فروردين 1346، در شهرستان دلفان به دنيا آمد. پدرش همتعلي و مادرش رنگين‌طلا نام داشت. تا دوم راهنمايي درس خواند. پس از شروع جنگ تحمیلی و با عضویت بسيجي در جبهه حضور يافت.

و سر انجام در بيست ‌و هفتم شهريور 1364، در منطقه موسيان بر اثر اصابت تركش به دست ها و پا، شهيد شد.

مزار وي در بهشت‌زهراي زادگاهش واقع است.

توجه به توانايي ها

سال 1362 در جریان مسابقات فوتبال جوانان استان لرستان  به شهرستان پلدختر رفتیم . در این دوره از بازی ها شهید اکبر برکت عضو تیم شهرستان نورآباد بود و در دفاع بازی می کرد .

نفراول از سمت راست شهید اکبر برکت   (مدرسه شهیدمطهری  میدان سپاه سال1360)

بنده هم عضو تیم بودم اما با توجه به سن و سال کم و قد کوتاهی که داشتم مربیان تیم کمتر از من استفاده می کردند و به من کمتر توجه داشتند ،گاه گاهی از من به عنوان دفاع هافبک یا در خط حمله استفاده می کردند. اما پست اصلی بنده دفاع بود . در بازی آخر که با شهرستان کوهدشت داشتیم با توجه به اینکه در بازیهای قبل دفاع ضعیف بود ، اكبر از مربیان خواست تا مرا در دفاع قرار دهند آما آنها قبول نکردند . اكبرگفت : «پس من بازی نمی کنم و علی را به جای من به بازی ببرید ، شاید بهتر از من بازی کند ».

با توجه به اینکه اكبر از بازیکنان خیلی خوب بود درخواست وی را قبول نمی کردند اما چون ایشان اصرار فراوانی به اینکه من به جای او در دفاع بازی کنم و من را به جای او به بازی بفرستند داشت ، به بازی رفتیم ، و چون نسبتاً خوب بازی می کردم همه اعضای تیم و مربی از ایشان و فداکرای او تشکر و قدردانی کردند .

راوي : دوست شهيد

توجه به ضعيف

شهید برکت در بین تمام همکلاسی ها فردی شجاع و از خود گذشته بود . در کلاس ما دانش آموزی بود که از ناحیه پا نقص داشت ، بچه ها به او بی احترامی می کردند و او را مورد آزار و اذیت قرار می دادند. اما اكبر به دفاع از او برمی خواست و اجازه نمی داد کسی او را اذیت کند .

راوي : دوست شهيد

با هم بودن

يكي از دوستان صميمي برادرم ( محمد صادق كرمي ) فردي بود به نام اكبر بركت هميشه با هم بودند چه در سنگر  و چه در بيرون از سنگر مگر مواقع اضطراري .يكي از روزها  ضمن  ملاقات به آنها گفتم: خوب هميشه  با هم  هستيد  مگر دوستان ديگري نداريد؟!  هر دو گفتند: ما چون هر اعزامي با هم به جبهه آمده ايم پس هميشه  با هم هستيم حتي موقع  مرخصي هم  يا نمي رويم يا اين كه با هم مي رويم . اتفاقاً همين  طور هم شد  با هم نيز به درجه رفيع شهادت رسيدند.

راوي برادر شهيد

بخشی از وصیت نامه این شهید گرامی:

من در راه خدا و امام حسین (ع) و به فرمان امام خمینی (ره) به جبهه آمده ام و نیتم نثار جان ناقابلم درراه اسلام است . اگر خداوند افتخار شهادت نصیبم نمود .نماز وروزه خود را فرموش نکنید به فکر خدا باشید . وبا مردم با خوش اخلاقی رفتارکنید.

شهید نصرت اله پيرمرادي

 

شهید نصرت اله پیر مرادی: چهارم ارديبهشت 1330، در شهرستان دلفان به دنيا آمد. پدرش درويش (فوت1355) و مادرش بتول نام داشت.

در حد خواندن و نوشتن سواد آموخت و به  كشاورزمشغول شد.

در سال 1356 ازدواج كرد و صاحب چهار پسر و يك دختر شد.

به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت و در بيست  و هفتم شهريور 1364، در منطقه موسيان و بر اثر اصابت تركش به سر و دست ها، شهيد شد.

مزار وي در بهشت زهراي نورآیاد واقع است.

 

نفر وسط شهیدنصرت الله پیرمرادی

سمت راست شهیدپیرمرادی

شهید محمد صادق کرمی 

شهید محمدصادق كرمي: چهاردهم تير1333، در روستاي سراب داوود از توابع شهرستان دلفان به دنيا آمد. پدرش محمدمراد، كشاورز بود و مادرش خانم بانو نام داشت.

در حد خواندن و نوشتن سواد آموخت. او نيز كشاورز بود. سال1363 ازدواج كرد و پس از آن به عنوان داوطلب بسيجي در جبهه حضور يافت.

بيست و هفتم شهريور1364، در منطقه موسيان بر اثر اصابت تركش به دست ها و پا، شهيد شد.

مزار او در زادگاهش واقع است.

بعد از ازدواج

محمدصادق مدت يك هفته كه از ازدواجش مي گذشت راهي جبهه شد . تمام اقوام از اين كار او بسيار تعجب كردند . او در جواب تعجب همه اقوام  گفت : ما به جبهه عادت كرده ايم و اينجا  براي من مثل  زندان است.

راوي :خانواده شهيد

كار همين است

يك روز  همديگررا  در داخل   سنگر  ملاقات كرديم به وي گفتم :صادق چندين  ماه  سابقه حضور  و خدمت در جبهه ها را داريد ؟ گفت :  نزديك به 9  ماه گفتم:  بس نيست گفت: نه  گفتم :  من نظامي هستم اجازه  زياد آمدن دست خودم نيست ولي شما بسيجي هستيد اجازه دست خودتان است چندين ماه به خاطر في سبيل الله  و لبيك به امام هم اضافه داريد . برو  دنبال  زندگي و كار  گفت كار و زندگي همين است  . مهم ترين كار همين است  بلكه  واجب هم هست. ….

راوي : برادر شهيد

با هم بودن

يكي از دوستان صميمي برادرم  فردي بود به نام اكبر بركت هميشه با هم بودند چه در سنگر  و چه در بيرون از سنگر مگر مواقع اضطراري .يكي از روزها  ضمن  ملاقات به آنها گفتم: خوب هميشه  با هم  هستيد  مگر دوستان ديگري نداريد؟!  هر دو گفتند: ما چون هر اعزامي با هم به جبهه آمده ايم پس هميشه  با هم هستيم حتي موقع  مرخصي هم  يا نمي رويم يا اين كه با هم مي رويم . اتفاقاً همين  طور هم شد  با هم نيز به درجه رفيع شهادت رسيدند.

راوي برادر شهيد

كمك به جبهه

محمد صادق ايامي كه در روستا مشغول خانه سازي بودند  يك گوسفند جهت كارهاي  خود خريداري  نمود . در اين موقع ماشين تداركاتي ، تبليغاتي جهت كمك هاي مردمي به جبهه هاي حق عليه باطل به روستا آمدند و از طريق بلندگو از مردم مي خواستند كه  كمك هاي خود را براي جبهه  به آن ها بدهند.  محمد صادق گوسفند را  به آنها داد و مي گفت : در جبهه بيشتر به اين چيز ها نياز است و  ما در اين جا  راحت هستيم .

راوي : برادر شهيد

كمك به جانبازان

بنده خودم جانباز  جنگ تحميلي  مي باشم  سال 1362  مشغول كار ساختماني  بودم كه محمد صادق بنده را كمك و مساعدت مي كرد .در همسايگي خانه ام يك جانباز ديگر نيز بود او يك  پايش را از دست داده بود محمد صادق هم به من و هم او كمك مي كرد . يك روز در پاسخ  اعتراض  جزيي من گفت : كريم جان حق  او از تو بيشتر است چون  اعضاي بيشتري از بدن خود  را به مملكت تقديم كرده لذا به او هم بايستي در حد توان كمك نماييم  نه فقط به تو .

راوي : برادر شهيد

صورت بدهكاري ها

بنده  به  محمد صادق عرض كردم با وجود زياد ماندن در جبهه ها فكر  خطر هاي  جبهه و داشتن  بدهكاريت را  كرده اي ؟! گفت: كريم  ناراحت  نباش  بنده فكرش را كرده ام !

اول: خداوند بزرگ  است  و رازق  مي  باشد .

دوم:  صورت جزيي آن ها بدهكاري ها موجود است .

سوم: شما  هم هستيد  .

همين  طور  هم شد  بعد  از شهادت و اتمام  ختم مراسم طبق صورت موجودي بدهي وي در اختيار  بنده بود . آن مبالغ  بدهي  جزيي  را به  صاحبانشان پرداخت كرديم.

راوي : برادر شهيد

قاب عكس

يك روز  محمد صادق به همراه با يك قاب  بزرگ عكس از جبهه برگشت از او پرسيدم  پسرم اين قاب چيه؟!  گفت : مادر جان  اين قاب عكس  من است  خوب از آن نگه داري كن .به برادر كوچكش گفت: اين قاب براي يك جشن عروسي خوب است يا براي حجله شهادتم. چون برادرش كوچكتر از آن بود كه تشخيص بدهد گفت: براي شهادت زيباتر است .صادق از خوشحالي  مي خواست پر درآورد چون برق  شهادت را در چشمان زيباي  او مي ديدم . گفت : كاش چنين باشد .

راوي : مادر شهيد

شهید محمد صادق کرمی  

شهید سيدعبدالرضا عباسي تيزآبي:يكم فروردين 1347، در روستاي مله خان از توابع شهرستان دلفان به دنيا آمد.

پدرش همت بگ و مادرش نورجمين نام داشت. درحد خواندن و نوشتن سواد آموخت و به شغل بنایی مشغول بود. از سوي بسيج در جبهه حضور يافت. بيست و ششم شهريور 1364، در موسيان ت بر اثر اصابت تركش به سینه و پهلو ها، شهيد شد.

مزار او در زادگاهش واقع است.

منبع: دلفان امروز

  1. نویسنده دیدگاه: امیدوار
    شهریور ۲۶, ۱۳۹۴ در تاریخ ۱۲:۱۰

    ایا از این شهید پیرمرادی اطلاعات بیشتری در دست نداریددرج کنید؟ واقعاصلابت چهره این شهید انسان را مجذوب خود میکند ادم را یاد انسان های داش مشدی میندازد که سراسر غیرت و شرف بودند بر عکس برخی از مردان امروز کوچه و خیابان شهر ما که نه تنها در برابر بی حجابی زن خود سکوت میکنند بلکه خودشان حجاب را از سر ناموسشان بر میدارند

  2. نویسنده دیدگاه: نام شما...
    شهریور ۲۶, ۱۳۹۴ در تاریخ ۱۲:۱۲

    ان سازه فلزی که در عکس تیم فوتبال مشخص است باشگاه شهید چمران د ر خیابان مدرس در سال 1360 یا 61 است کوهستان پشت ان هم الان مزار شهدای گمنام است یاد ان روز ها ی دهه شصت بخیر

  3. نویسنده دیدگاه: نام شما...
    شهریور ۲۷, ۱۳۹۴ در تاریخ ۲۲:۰۷

    امیدوارم مردان بی غیرت و بی وجودی که امروز در سطح شهر ما همراه با زنان بی حیاو …. که حال ادم را به هم میزنند جولان میدهندو به بی غیرتی و بی حجابی زن و دختر هایشان افتخار میکنند از خون این بزرگواران حیا کنند سلام ورحمت بی منتهای خدا بر تمامی دست اندر کاران خدمت به شهدا یاد این بزرگواران چون چشمه ساری زلال جانهای تشنه را سیراب میکند حذف نکن غیرت داشته باش

ارسال دیدگاه

زمان ورود کد امنیتی تمام شده. مجددا بارگزاری کنید

سلام دلفان
سلام دلفان
رفتن به نوارابزار