سلام دلفان
سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان
سلام دلفان
سلام دلفان
کد خبر: 648
تاریخ انتشار: ۱۷ آذر ۱۳۹۰
تعداد نظرات: ۲ نظر
خانه » یادداشت » بیدستان “1”
Print This Post
 از آنچه موجب عذر خواهی می شود، بپرهیز که مومن نه بد می کند و نه عذر می خواهد و منافق هر روز بد می کند و عذر می آورد. (تحف ...

 از آنچه موجب عذر خواهی می شود، بپرهیز که مومن نه بد می کند و نه عذر می خواهد و منافق هر روز بد می کند و عذر می آورد.

(تحف العقول، صفحه 248-بحار الانوار، جلد 78، صفحه 120)

پیش از آن که زبان حراف قلم به گفتمان آید و از بود و نبود و باید و نباید به هم ببافد و روی سپید سنگ صبور خویش را به گزافه سیاه نماید، اندکی از دل می گویم و از رنجش؛ قلبم از آن می گیرد که شنیده ام دو بیگانه ی همدرد از دو خویش بی درد یا ناهمدرد خویشاوندترند! اما ما که المنه لله دمادم دردیم و با همین حساب ساده ی سرانگشتی همه از یک ایل و تباریم، چرا دل هامان قدر کوه و کاه و به حد سلسله و دلفان از هم دورند؟! بعد مسافت دل هامان چه نزدیک است و بعد صداقت و شفقتمان به هم چقدر دور!

اگر نه اینست و ما مدعیان دروغین “دردمندی” لقب نمی گیریم بر ماست که رسم خویشی به جای آریم و دست کم یکدگر را به نیکی بر تابیم! آنگاه رخت کاوه و از کاوه بهتران به تن گیریم و به پیکار با “بانیان درد” برخیزیم! یحتمل تنها راه کار همقدم شدن با “الگویی حسینی” ست با این چراغ راه که “اگر خواص طرفدار حق پایشان در مقابل دنیا بلغزد، حسین بن علی ها به مسلخ کربلا روانه خواهند شد!”

چه قدر بی هنرم من و چه قدر هنرمندانه بی هنریم را به رخ می کشانم که آغاز سخنم با رنجش از دوستان است و از خویشان قلم به دستم! پس با همان “سیاست مدارا و احتیاط” که نیک از اساتید پرشمار این فن شریف فرا گرفته ام … رنجش هایم را امشب می گذارم دم در… آه بیچاره رفتگر!…

از این پیش درآمد رو به اطناب نهاده که فارغ شویم به چند سطر نوشته ای رهنمونتان می کنم که روزها و ماه هاست انتظار قد برافراشتن در برابر سیمای شما رنگ از رخساره اش پرانده و تنها از آن ته جوهره ای باقی گذارده ست. به این بهانه که فهم و تدبیر در آن از عهده  ی عموم بیرون است!.. تنها و تنها به همین بهانه ی واهی!!

 … ورای مواهبی خدادادی که به هر منطقه جغرافیایی بخشیده شده اگر علمی و اراده ای برای استفاده از این داده ها نباشد یا بی استفاده می مانند و هست و نیستشان یکسان، یا بد استفاده می شوند و یا به دست دیگرانی می افتند که تعهدی به آن منطقه ندارند. سخن بر سر این است که نیروی انسانی مقدم بر منبع و معدن و دیگر مواهب است. نیروی انسانی نیز چیزی غیر از من و شما و ایشان که همانا ساکنان این خطّه ایم و “همشهری” خوانده می شویم نیست! ماییم که باید جبران هرآنچه کمبود است باشیم و بازوان پیش برندة پیکر نیمه جان دلفانمان!

حال آندسته از نیروی انسانی که سهم عمده در خیزش و رویش و برداشت دارد به حتم “خواصّ اجتماعند” و نشاط و شادابی که اینان به جامعه تزریق می کنند. از نخستین ملزومات خواصّ هر مرز و بوم نیز ملبّس بودن به لباس “دانش و بصیرت” است که عمدتاً تار و پود آن به دست دو دانش خانة “حوزه” و “دانشگاه” تنیده می شود.

این که کالبد فکری این دو و دیگر اقشار جامعه چیست و کدام یک سهم بیشتری در اعتلای آرمان های ما دارد نه فقط در قالب یک نوشته نمی گنجد که ضرورتی هم برای پرداخت به آن احساس نمی شود. آنچه مراد است اشاره به این حقیقت انکارناشدنی است که هر قشر و تفکرّی سهمی هرچند اندک در وضعیّت کنونی جامعة دلفان دارد؛ و دیگر هیچ …

خواه با دیدگاه حوزه یا دانشگاه توافق گزینیم خواه با هر مرام و مسلک دیگر، جای ابهامی نمانده که در این خطّه “مهرپرور” آنچه بیش از همه محجور مانده و آنچه از ازل پیش ترها به دیار ما پشت کرده، رخسارة “پیشرفت و عدالت” است؛ همان واژه های پرمسمّایی که آذین بند صحبتند و لاف تصاحب آرا !

تو گویی در آب و هوای دلفان، تخم عدالت، نای جوانه زدن و بارور شدن ندارد و این تدبیر ایزدی است و با “باغبان” نیست! همانگونه که “خرما” و “کاکتوس” و “نور” و “آبادی” در آن نمی روید و “بید” به وفور قد می کشد تا با هر نسیمی که می وزد اندام بلرزاند و کرشمه ها بکند! اینگونه می شود که ما می شویم “بیدستانی” که از منظر اهل حساب “چندصدهزارساعت” از جوامع حتّی متوسط کشور نیز جامانده است. قدری که در پیشینة دلفانمان کندوکاو کنیم به سهولت دستگیرمان می شود که جز یک یا چند شخصیّت برجسته که بعضاً نامی و اثری از ایشان به یادگار مانده دیگر حدیثی برای گفتن نداشته ایم و گویا دیرزمانی نیست که دلفان و مردمان کم طلب و به هیچ قانعش دلفان شده اند و پیشترها هویتی نجسته اند و شاید تماماً نبوده اند!

مخلص کلام آنکه هرکه بوده ایم و هرچه کرده ایم لاجرم نقصان فراوان به کارمان بوده که جایگاهمان این است که در آنیم! جامعه ای که عمق جراحتش به حدیّست که حتّی درست نمی داند  چگونه از نابسامانیش بنالد و با چه زبانی ابراز ندامت کند از گذشته اش! از آنچه ما بر سرش آورده ایم، از آنهایی که با دست خود سکاندارش کرده ایم و اکنون با چندین و چند زخم کاری بر پیکرش در “کجاآباد؟!” لنگر زده ایم و سالهاست که با زمزمة گوش نواز “خیزید و خز آرید که هنگام خزان است” در خوابیم؛ خواب سنگین پاییزی!

بیدستانی که شما مخاطب گرام در آن سیر می کنید می کوشد که چند برگی از تاریخ “پرنشیب” این قطعه از خاک ایران عزیز اسلامی را از منظر نگاهتان بگذراند و لختی از آن بگوید که چرا اینگونه ایم و چه ها می شود کرد که دیگر نباشیم!

دلخوش به آنیم که هم خوب بنگریدمان و هم از مصاحبت دلگرم کننده تان محروممان نسازید.

پایان آغازین سخن آنکه “هستند هنوز آنهایی که اهل این دیارند و از جا ماندن بیزار!”

  1. نویسنده دیدگاه: حسن آقائي
    دی ۱۹, ۱۳۹۰ در تاریخ ۱۱:۳۴

    سلام ،خسته نباشيد .اينجانب يكي از معلمان دوره ابتدايي شما هستم،مطالب شما خيلي خوب و به عبارتي درد دل بيشتر جوانان است .لطفا در نوشتن ،هرچه از جملات ساده استفاده كنيد بهتر است چون خوانندگان اين مطالب همه اقشار جامعه هستند بايد طوري باشد كه خواننده از خواندن بي حوصله نشود.

  2. نویسنده دیدگاه: همطا
    بهمن ۶, ۱۳۹۰ در تاریخ ۱۳:۱۳

    درود بر نورآّباد
    خوش نگاشته ای که خوش میخوانمت
    درست است که زبان مطبوعات ژورنالیستی است وشایسته است که چنین نگاری اندر این مکان که مطبوعات است از آنجا که مخاطبینش عامند و عام باید فهم کنندش.
    اما احسنت! ادبیاتی قوی و قلمی بس روانی دارید و دردهایی متعالی که یاد می آوردم:
    “دردهای من
    گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
    درد مردم زمانه است”
    زنده باشید

ارسال دیدگاه

زمان ورود کد امنیتی تمام شده. مجددا بارگزاری کنید

سلام دلفان
سلام دلفان
رفتن به نوارابزار