سلام دلفان
سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان
سلام دلفان
سلام دلفان
کد خبر: 67873
تاریخ انتشار: ۱۸ آذر ۱۳۹۴
تعداد نظرات: . نظر
خانه » اخبار برتر » پنج روایت از برادران و خواهران مسلمانم، از نجف تا کربلا
Print This Post
پیاده روی اربعین و روایت هایش؛

پیاده روی اربعین فرصتی بی نظیر برای پیوند هر چه بیشتر پیروان مکتب اهل بیت(ع) از هر کشور و قوم و نژادی است.روایت های زیر حاصل دوستی و نزدیکی است که در خلال این سفر شکوهمند برای نگارنده پیش آمده است.

به گزارش سلام دلفان، پیاده روی اربعین فرصتی بی نظیر برای پیوند هر چه بیشتر پیروان مکتب اهل بیت(ع) از هر کشور و قوم و نژادی است.روایت های زیر حاصل دوستی و نزدیکی است که در خلال این سفر شکوهمند برای نگارنده پیش آمده است.

محمد؛

محمد

نجفی بود. صفای عجیبی داشت. با اینکه هم زبان نبودیم، چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید تا هم دل شویم. محمد به ایرانی ها خیلی محبت داشت؛ بچه های هیات شباب الخمینی (هیات ایرانی برگزار کننده مراسمات در نجف اشرف) را که می دید تا به آغوششان نمی کشید، آرام نمی گرفت.

یک روز بیشتر در کنارش نبودم اما در همان زمان اندک بسیار به رابطه ام با محمد مهربان اندیشیدم. عجیب است؛ روزگاری نه چندان دور کشورش با کشورم و شاید خانواده اش با خانواده ام، رو در روی هم ایستاده بودند. آن روزها شیطان در تن و جان عراق خانه کرده بود اما امروز که لوث وجود صدام بعثی و شیطان بزرگ از عراق رخت بربسته؛ و نسیم رحمت حسینی از ایران تا کربلا در حال وزیدن است، من و محمد به یک نگاه مهربانانه عقد اخوت بستیم.

او را همچون برادر کوچکم دوست دارم.

ام الشهید:

به نقل از همسرم.

نزدیک غروب در یکی از موکب های بین راه توقف کردیم. ساعتی بعد، زنی عرب وارد موکب شد تا جایی برای اقامت شبانه خود پیدا کند. ظرفیت تکمیل شده بود و موکب علیرغم میل باطنیش توان پذیرش مهمان دیگری را نداشت اما زن عرب هم خسته راه بود و یارای آنرا نداشت که موکب ها را برای پیدا کردن جا، زیر و رو کند.

نهایتا در بین زنها جایی برای خود باز کرد. طبیعتا با باز شدن جا برای او که قد و قامتی عربی داشت، جا برای دیگران تنگ شد و این شروعی بود برای اعتراض دیگر مهمانان. خانم های ایرانی به فارسی او را شماتت می کردند. او گرچه فارسی نمی دانست اما خوب می فهمید که سر و صداها به خاطر چیست اما از تصمیمش کوتاه نیامد و جای خود را باز کرد.

چند دقیقه ای که گذشت، دست و پا شکسته با او هم صحبت شدیم. گفت اهل کاظمین است. از آنجا به زیارت امیرالمونین علیه السلام رفته و حالا با پای پیاده به سمت کربلا رهسپار بود.

در بین صحبت هایش چیزی گفت که حال و اوضاع جمع را تغییر داد. گفت: «من مادر شهیدم؛ پسرم در جنگ با داعشی ها به شهادت رسیده است». این را که گفت شوکه شدیم و اشک در چشمانمان حلقه بست. آنهایی که تا چند دقیقه پیش به خاطر تنگ شدن جایشان معترض بودند، جا باز کردن تا ام الشهید به راحترین شکل شب را به صبح برساند.

 او برای پایداری اسلام ناب فرزندش را قربانی کرده بود، ما هم آسایش یک شبمان را به او هدیه دادیم.

مادران شهدا، همه جا عزیزند.

ماهر؛

در شب آخر توقف مان در بین راه نجف و کربلا با او آشنا شدیم. از شیعیان عربستان بود. معلم بود و صاحب تحلیل. اوضاع جهان اسلام را به خوبی درک کرده بود و به فصاحت توضیح می داد. می گفت: امام خمینی و خامنه ای، سید حسن نصراله و شیخ نمر قطب های عالم اسلامند و همین بزرگان هستند که در مقابل استکبار جهانی قد علم کرده اند.

از او عکس گرفتم تا در این یادداشت از آن استفاده کنم؛ محترمانه موبایلم را گرفت و عکسش را حذف کرد. گفت اگر حکومت جائر سعودی بفهمد که یکی از اتباعش در عراق بوده و در سفر اربعین شرکت کرده بدون شک اعدامش می کند. برای آمدن به کربلا ابتدا به بحرین سفر کرده بود و از آنجا به عراق آمده بود.

ماهر می گفت در زمان صدام پیاده روی اربعین با این عظمت و شکوه برگزار نمی شد و عاشقان سیدالشهدا از ترس جانشان، مخفیانه و از کوره راه ها به سمت کربلا عزیمت می کردند.

13

ماهر عربستانی بود اما بوی تعفن آل سعود را نمی داد. به زلالی زمزم بود و شمیم روضه النبی را به همراه داشت.

محیی الدین؛

محیی الدین

در نزدیکی کربلا، تلی از خاک، موقعیت مناسبی را برای عکس برداری ایجاد کرده بود. به بالای آن رفتم تا شاید بتوانم در قابی کوچک، قسمتی از دریایی بزرگ را به تصویر بکشم.

بالا رفتن برایم کمی مشکل بود. جوانی که بالاتر ایستاده بود، دستش را به نشانه کمک به سمتم دراز کرد. خارجی بود؛ چشم های بادامی اش، خبر از شرق دور می داد. بالا که رسیدم به انگلیسی از او پرسیدم که اهل کجایی؟ به زبان فارسی شیرینی پاسخ داد: چین. تعجب کردم. گفتم فارسی بلدی؟ گقت: تا حدودی. گفتم چطور؟ گفت: من طلبه حوزه جامعه المصطفی قم هستم. گفتم اسمت چیه اخوی؟ گفت: دو اسم دارم؛ یکی چینی و یکی ایرانی. اسم چینی اش خاطرم نماند اما اسم ایرانیش را هرگز فراموش نمی کنم: محیی الدین. به حالش غبطه خوردم. در دریای متلاطم ادیان و مذاهب رنگارنگ، به کشتی نجات سیدالشهدا علیه السلام چنگ زده بود و حیات دوباره پیدا کرده بود.

از او پرسیدم بالای این تل چه می کنی؟ گفت دوستان چینی ام را گم کرده ام، آمده ام این بالا تا پیدایشان کنم. در دلم گفتم تو دو دوستانت به عنایت رب الحسین تازه پیدا شده اید.

دکتر علی؛

دکتر علی

مدیر مدرسه کرار (محل استقرارمان در کربلا) بود. به اتاقمان (کلاس درس) آمد تا خوش آمدی به زائرین سیدالشهدا بگوید. مدرسه قدیمی بود و چندان آماده پذیرایی از مهمانان نبود اما این تمام چیزی بود که دکتر علی می توانست در اختیار ما بگذارد.  بچه ها می گفتند، روزی که تصمیم گرفته مدرسه را به زائرین ایرانی اختصاص دهد، چندان امیدوار نبوده که اداره آموزش و پرورش عراق با او همراهی کند. به حرم رفته بود و از سیدالشهدا علیه السلام برای این کار اذن خواسته بود.

اسکان زائرین امام حسین علیه السلام را از خود حضرتش تمنا کرده بود

منبع: لرستان خبر

ارسال دیدگاه

زمان ورود کد امنیتی تمام شده. مجددا بارگزاری کنید

سلام دلفان
سلام دلفان
رفتن به نوارابزار