سلام دلفان
سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان
سلام دلفان
سلام دلفان
کد خبر: 70662
تاریخ انتشار: ۲۶ دی ۱۳۹۴
تعداد نظرات: یک نظر
خانه » اخبار برتر » گزارشی از بانوی لرستانی که با فروش ترشی به زندگی خود حلاوت می بخشد؛
Print This Post
فروش زندگی، خون بهای «نان» و «دارو»

 بانوی لرستانی، با وجود سختی ها و از کار افتادگی شوهرش، از تلاش برای زندگی دست بر نداشته و با فروش ترشی، زندگی را نقش می زند.

به گزارش سلام دلفان، تکه های باران ریز و درشت توی حیاط می افتد. با چند تکان پشت سر هم دست، در را می کوبند. زهرا، چادر گلدارش را به سر می کشد. دسته ای از گل های چادر، توی پنجه اش فشرده می شود. گوشه ی چادر را به دندان می گیرد. در آستانه ی در می ایستد.

بانوی میانسالی در میانه ی درگاه در ایستاده است و دختری نوجوان، پشت سرش. عاقل زنی است با پوستی که رگه های آفتاب سیاه سوخته اش کرده است. خودش را بیش تر به زهرا نزدیک می کند:«زهرا خانم! دست و پنجه ت طلا. ترشی هایت حرف ندارند.»

زهرا خانم با این که هنوز در میانه ی عمر است؛ بادامِ چشم هایش کمی چین بسته. لبخند روی لبش لانه می کند. دستی به شانه ی مشتری می زند:«قابل ندارد. رب گوجه و سرکه هم آماده شده.»

گل های چادر زهرا زیر باران، تکان می خورد. دبه های قد و نیم قد ترشی، مشتری را خوشحال می کند. زهرا در آستانه ی در می ماند. دستی برای مشتری تکان می دهد. بر حاشیه ی در، باران جمع شده و زمین از بارش شبانه خیس است.

فروش ترشی، خرید دارو

زهرا با چادر گلدارش که حالا چکه های آب از آن آویزان است به خانه می رود. پیچ بخاری  را می‌گرداند تا هوای اتاق گرم‌تر شود. برگه‌ای از لای دفترش بیرون می‌کشد. فهرست کسانی است که ترشی و لوازم بهداشتی به نسیه برده‌اند.

سرما از درِ نیمه‌باز به درون می‌خزد. برمی‌خیزد. چفت در را محکم می‌کند. دفتر را روی طاقچه ای که عکس مرحوم پدر و پدرشوهرش روی آن است؛ می گذارد. با سینی چای به اتاق دیگر می رود. گوشه ی اتاق یک تخت است و مقدار زیادی دارو:«محمد! قرص هایت را خورده ای؟» محمد با تکان دادن سر، حرفش را تأیید می کند.

بانوی لرستانی که با فروش ترشی روزگار می گذراند

زهرا، کنار تخت می نشیند. پتو را تا زیر چانه ی محمد می کشاند:«هوا خیلی سرد است. مواظب باش.» زهرا چای ریخته شده را نزدیک دست شوهرش آورده است. به صورت تکیده اش نگاه می کند و به پاهایش که حالا تکان می خورد:«محمد، شوهرم کارگر ساختمان است. همین پارسال در منطقه ی گلدشت در یک ساختمانی مشغول سیمان کاری بود. کار ساختمان نیمه تمام می شود. محمد برای اینکه بتواند اجاره خانه را پرداخت کند در کار ساختمانی دیگری هم مشغول به کار می شود.»

گوشه های لب زهرا تند تند می جنبد. استکان چای را بالا می آورد. بخار چای، توی دستش محو می شود. خودش را به تخت محمد بیش تر نزدیک می کند:«پارسال در روز چهارم تیرماه دلشوره ی عجیبی داشتم. بیقرار بودم. خانه را قدم قدم می زدم. چند بار به محمد زنگ زدم؛ جواب نمی داد. دارِ تابلو فرش را آویزان کردم. زنگ تلفن به صدا درآمد. پشت خط صدای گرفته ی خواهرشوهرم از حال بد محمد می گفت و به بیمارستان رفتنش.»

ساختمان کارگری بیمه ندارد

زهرا، دست دختر بزرگش را در دست می گیرد. به گل های روسری بافته شده اش خیره می شود. رضوان، دختر بزرگش، به نگاه مادر لبخند و اشک می شود:«به بیمارستان عشایر که رسیدیم؛ پدرم در خون بود. لخته های خون از بدنش بیرون می زد. پدرم در اثر آوار، له شده بود.»

رد اشک از صورت زهرا به پایین می لغزد. چادر گلدار را دورِ گردی صورتش می‌کشد. برای چند دقیقه ای مکث می کند:«محمد در منطقه ی ناصرخسرو و در یک خانه ای قدیمی در حین کار بود. دیوار روی محمد آوار می شود. این اتفاق، درست است که غیرعمد و ناخواسته بوده؛ اما ساختمان بیمه نداشته است و این مدت حتا کوچک ترین سرکشی ای از محمد هم نداشته اند.»

محمد، هیچ راه فراری ندارد و زیر آوار می ماند. چشم هایش در آن لحظه هیچ چیز نمی بیند؛ جز نوری کمرنگ کمرنگ. تمنای آب می کند. با هزار زحمت، او را از زیر دیوار بیرون می کشند. محمد غرق در خون شده است.

زهرا حالا نفس نفس می زند. نفس هایش تند شده است:«به بیمارستان که رسیدیم؛ پزشک ها از محمد قطع امید کرده بودند. خون از بدن محمد بیرون می زد. کف بیمارستان آغشته به خون شد. نگاهم روی محمد رفت؛ دنیا جلوی چشمم سیاه شد.»

برای خانواده ی محمد، دنیا به آخر رسیده است. سیدمحمد باقر قاسمی تیزابی، یکی از پرستاران بیمارستان عشایر خرم آباد، سه ساعت یکریز تلاش می کند تا بتواند خونی را که مورد نیاز است به بدن محمد برساند و مانع لخته شدن خون او بشود. حال محمد هنوز وخیم است. پزشک ها می گویند اگر خونریزی قطع بشود؛ برای او می شود کاری کرد و در غیر این صورت از دنیا می رود.

سپاسگزاری با جان از پرستار

صورت زهرا و دخترش، رضوان از اشک سرخ شده است. زهرا دست می برد لای گل های قالی. اصرار دارد از پرستاران تشکر کند:«خداوند و امام زمان، نگهدار قاسمی تیزابی، فیروزه بهاروند و قاسم کنارکوهی از پرستاران بیمارستان عشایر خرم آباد باشد؛ آن روز در کنار پرسنل بخش ارتوپد و به خصوص دکتر رضا شفیع پور برای سلامتی دوباره ی محمد مردانه تلاش کردند.»

فریاد «آب آب» از لبان خون شده ی محمد پاک نمی شود. طلب آب می کند. از تشنگی به خودش می پیچد. زهرا بالای سرش می رود. در گوشش ختم حضرت ابوالفضل (ع) می خواند. محمد پا به پای زهرا، «ای ماه بنی هاشم، عباس» را زمزمه می کند.

صبح فردا شده است. جان زهرا به لب رسیده. یک شب سخت و با فکر جای خالی محمد را پشت سر گذاشته است. خونریزی محمد باغبانی حالا کمی بند آمده. او را به اتاق عمل می برند. عمل جراحی، ختم بخیر می شود.

حالا زهرا خودش نیمه جان شده است. رضا و رضوان به صورت مادر نگاه می کنند. رضا آرام و پنهان گریه می کند. دست های مادر را در دست می گیرد. با کودکی اش، مرد خانه می شود. دست مادر در دست های فرزندانش، حلقه می شود.

زهرا، پتو را لای پاهای محمد می پیچد. محمد حالا به زور عصا کمی می تواند راه برود. چای، سرد شده است. صدای قناری ها توی اتاق پیچیده. قناری ها، همدم دردهای محمد شده و پابه پای ناله های او خوانده اند.

زهرا در این فاصله کتری را روی اجاق گاز گذاشته بود. رفت سمت آتش. دست‌های قرمزش را روی حرارت گرفت. گرم که شدند؛ قوری را برداشت تا چای را دم کند.

زهرا با سینی چای وارد می شود. چادر گلدارش را مرتب می کند. به صورت محمد نگاه می کند:«شوهرم سه ماه در بیمارستان بستری بود. هزینه های درمان بالا بود. درآمدی که نداشتیم؛ با فروش ترشیجات زندگی را می چرخانم و دستم حتا پیش اقوام دراز نشد.»

بانوی لرستانی که با فروش ترشی روزگار می گذراند

محمد از بیمارستان که مرخص می شود؛ توان راه رفتن ندارد. پزشک ها گفته اند برای اینکه بتواند راه برود؛ باید تعویض مفصل بشود. درمان، گران است. فروش ترشی های زهرا، حتا نمی تواند گوشه ای از درمان سنگین را به دوش بکشد. محمد در گوشه ی اتاق و تخت خانه نشین می شود. زهرا و دخترش، رضوان برای این که او را به بیمارستان ببرند؛ مجبور هستند که زخم هایش را روی شانه های خود بگذارند.

یک ویلچر خراب، سهم از بهزیستی

دست های رضوان، برای پدر یک تکیه گاه می شود. مادر نمی تواند به دست های رنجور شده ی رضوان و تن بیمار محمد نگاه کند؛ برای تقاضای ویلچر به اداره ی بهزیستی در منطقه ی شصت متری خرم آباد مراجعه می کند. اداره ی بهزیستی او را با پاسخ«خانم! ما پول نداریم به مددجوهای خودمان هم رسیدگی کنیم.» روانه ی خانه می کند.

زهرا دوباره به اداره ی بهزیستی مراجعه می کند. این بار ویلچری کهنه و خراب، سهم تقاضایش می شود. ویلچر قابل استفاده نیست. در گوشه ی حیاط جا خوش می کند. زهرا باز هم به اداره ی بهزیستی مراجعه می کند.

بانوی لرستانی که با فروش ترشی روزگار می گذراند

با مراجعه های مکرر به اداره ی بهزیستی در دو ماه پیش، کمیسیونی برای محمد در نظر می گیرند. نتیجه ی کمیسیون با وجود وخامت حال محمد، متوسط اعلام می شود.

زنگ در را می زنند. زهرا با چادر گلدارش به سمت در می رود. دستی تکان می‌دهد و می‌گوید بفرمایید. زن‌های همسایه برای ترشی آمده اند. دانه‌های باران، روی پنجره می لغزد. سرما کمی شکسته. زهرا به آسمان نگاه می کند. چند پرنده روی سیم برق حیاط، پرهایشان را تکان می دهند. نگاه زهرا روی محمد می افتد. حالا باران و زهرا، یکی شده اند.

تلگرام سلام دلفان

  1. نویسنده دیدگاه: حق گو
    دی ۲۷, ۱۳۹۴ در تاریخ ۱۰:۲۷

    خدا بهت هرچی میخوای بده .خسته نباشی قهرمان

ارسال دیدگاه

زمان ورود کد امنیتی تمام شده. مجددا بارگزاری کنید

سلام دلفان
سلام دلفان
رفتن به نوارابزار