سلام دلفان
سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان
سلام دلفان
سلام دلفان
کد خبر: 40035
تاریخ انتشار: ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
تعداد نظرات: . نظر
خانه » آخرین عناوین » متن کامل مثنوی پروین اعتصامی که رهبر انقلاب در جمع هنرمندان خواندند
Print This Post

رهبر معظم انقلاب در جمع هنرمندان عیادت کننده از ایشان، سه بیت از یک مثنوی بلند را خواندند که متن کامل این مثنوی با عنوان ” گره گشای” را از دیوان پروین از نظر می گذرانیم.

به گزارش سلام دلفان، جمعی از فعالان ادب، فرهنگ و هنر با حضور در بیمارستان از رهبر انقلاب عیادت کردند. در این دیدار حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در جریان گفت‌وگو با آنان، در پاسخ به احوالپرسی های هنرمندان شعری خواندند :
«هر بلائی کز تو آید نعمتی است
هر که را رنجی دهی آن راحتی است
زان به تاریکی گذاری بنده را
تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند
تا که با مهر تو پیوندم زنند…»
پس از قرائت این اشعار رهبر انقلاب با طرح این سوال که فکر می کنید این اشعار از کیست ؟ در پاسخ فرمودند « شاید فکر کنید از کسی مثل مولانا باشد ، از پروین اعتصامی است این شعر ، شاعری که سعی شده همواره شعرش و چهره اش پوشانده شود.»
از آنجا که معظم له سه بیت از یک مثنوی بلند را خواندند، متن کامل این مثنوی با عنوان ” گره گشای” تقدیم می نماییم:

پیرمردی، مفلس و برگشته بخت         روزگاری داشت ناهموار و سخت
هم پسر، هم دخترش بیمار بود         هم بلای فقر و هم تیمار بود
این، دوا میخواستی، آن یک پزشک         این، غذایش آه بودی، آن سرشک
این، عسل میخواست، آن یک شوربا         این، لحافش پاره بود، آن یک قبا
روزها میرفت بر بازار و کوی         نان طلب میکرد و میبرد آبروی
دست بر هر خودپرستی میگشود         تا پشیزی بر پشیزی میفزود
هر امیری را، روان میشد ز پی         تا مگر پیراهنی، بخشد به وی
شب، بسوی خانه میمد زبون         قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون
روز، سائل بود و شب بیمار دار         روز از مردم، شب از خود شرمسار
صبحگاهی رفت و از اهل کرم         کس ندادش نه پشیز و نه درم
از دری میرفت حیران بر دری         رهنورد، اما نه پائی، نه سری
ناشمرده، برزن و کوئی نماند         دیگرش پای تکاپوئی نماند
درهمی در دست و در دامن نداشت         ساز و برگ خانه برگشتن نداشت
رفت سوی آسیا هنگام شام         گندمش بخشید دهقان یک دو جام
زد گره در دامن آن گندم، فقیر         شد روان و گفت کای حی قدیر
گر تو پیش آری بفضل خویش دست         برگشائی هر گره کایام بست
چون کنم، یارب، در این فصل شتا         من علیل و کودکانم ناشتا
میخرید این گندم ار یک جای کس         هم عسل زان میخریدم، هم عدس
آن عدس، در شوربا میریختم         وان عسل، با آب میمیختم
درد اگر باشد یکی، دارو یکیست         جان فدای آنکه درد او یکیست
بس گره بگشوده‌ای، از هر قبیل         این گره را نیز بگشا، ای جلیل
این دعا میکرد و می‌پیمود راه         ناگه افتادش به پیش پا، نگاه
دید گفتارش فساد انگیخته         وان گره بگشوده، گندم ریخته
بانگ بر زد، کای خدای دادگر         چون تو دانائی، نمیداند مگر
سالها نرد خدائی باختی         این گره را زان گره نشناختی
این چه کار است، ای خدای شهر و ده         فرقها بود این گره را زان گره
چون نمی‌بیند، چو تو بیننده‌ای         کاین گره را برگشاید، بنده‌ای
تا که بر دست تو دادم کار را         ناشتا بگذاشتی بیمار را
هر چه در غربال دیدی، بیختی         هم عسل، هم شوربا را ریختی
من ترا کی گفتم، ای یار عزیز         کاین گره بگشای و گندم را بریز
ابلهی کردم که گفتم، ای خدای         گر توانی این گره را برگشای
آن گره را چون نیارستی گشود         این گره بگشودنت، دیگر چه بود
من خداوندی ندیدم زین نمط         یک گره بگشودی و آنهم غلط
الغرض، برگشت مسکین دردناک         تا مگر برچیند آن گندم ز خاک
چون برای جستجو خم کرد سر         دید افتاده یکی همیان زر
سجده کرد و گفت کای رب ودود         من چه دانستم ترا حکمت چه بود
هر بلائی کز تو آید، رحمتی است         هر که را فقری دهی، آن دولتی است
تو بسی زاندیشه برتر بوده‌ای         هر چه فرمان است، خود فرموده‌ای
زان بتاریکی گذاری بنده را         تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند         تا که با لطف تو، پیوندم زنند
گر کسی را از تو دردی شد نصیب         هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب
هر که مسکین و پریشان تو بود         خود نمیدانست و مهمان تو بود
رزق زان معنی ندادندم خسان         تا ترا دانم پناه بیکسان
ناتوانی زان دهی بر تندرست         تا بداند کنچه دارد زان تست
زان به درها بردی این درویش را         تا که بشناسد خدای خویش را
اندرین پستی، قضایم زان فکند         تا تو را جویم، تو را خوانم بلند
من به مردم داشتم روی نیاز         گرچه روز و شب در حق بود باز
من بسی دیدم خداوندان مال         تو کریمی، ای خدای ذوالجلال
بر در دونان، چو افتادم ز پای         هم تو دستم را گرفتی، ای خدای
گندمم را ریختی، تا زر دهی         رشته‌ام بردی، که تا گوهر دهی

ارسال دیدگاه

زمان ورود کد امنیتی تمام شده. مجددا بارگزاری کنید

سلام دلفان
سلام دلفان
رفتن به نوارابزار