سلام دلفان
سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان
سلام دلفان
سلام دلفان
کد خبر: 52338
تاریخ انتشار: ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۴
تعداد نظرات: ۱۰ نظر
خانه » اخبار برتر » فرمانده سپاهی که با دوچرخه تردد می کرد/ برایم سوال بود چرا شهید هاشم مرادی با لباس نظامی نماز نمی خواند/ شهید حقی پس از 12 سال مفقودی با فرزندش خداحافظی کرد/ وقتی که رویای صادقه شهید علی ابدالی تعبیر شد
Print This Post
همایش گنج جنگ با روایتگری سردار نصرت اله سیف + تصاویر

در این مراسم سردار نصرت اله سیف به بیان خاطراتی از شهیدان یوسفوند، مرادی، زمانی، حقی، احمدی و علی ابدالی پرداخت

به گزارش سلام دلفان، جلسه خاطره گویی دفاع مقدس فرماندهان و رزمندگان شهرستان دلفان توسط سردار نصرت اله سیف معاون آموزش و مقاومت مردمی بسیج کشور جمعه 25 اردیبهشت ماه همزمان با شب مبعث پیامبر اکرم (ص) در مسجد جامع دلفان با حضور جمعی از رزمندگان دفاع مقدس و اقشار مخلتف مردم برگزار شد.DSC01001

در این مراسم که بعد از نماز مغرب و عشاء آغاز شد سردار سیف به بیان خاطراتی از شهیدان محمد علی و محمد ابراهیم یوسفوند، شهید هاشم مرادی، شهید رضا زمانی،شهید حسن رضا حقی، شهید حبیب احمدی و شهید محمد حسین علی ابدالی پرداختند که چندین نکته از آن را به اختصار باز گو می کنیم .DSC01026

سردار سیف در ابتدای بیانات خود به خاطراتی از دوران قبل از انقلاب اشاره کرد و اظهار داشت: شهید هاشم مرادی و آقایان محمد رضایی، علی خزایی، مراد مرادی و بنده پنج نفر از نوجوانانی بودیم که زیر پر وبال شهید محمد علی یوسفوند در خانه پدر ایشان دور هم جمع می شدیم و این شهید بزرگوار احکام اسلامی را به ما می آموخت و یک سوال همیشه در ذهن من بود که این چه کتابی است که شهید یوسفوند از روی آن احکام اسلامی را به ما می آموزد، تا اینکه بعد از انقلاب متوجه شدم رساله امام خمینی (ره) بوده است.

شهید محمدعلی یوسفوند زمانی که فرمانده سپاه نورآباد بودند با اینکه می توانستند از ماشین سپاه استفاده کنند اما ایشان با دوچرخه شخصی تردد می کرد.

معاون آموزش و مقاومت مردمی بسیج کشور سپس به بیان خاطرات ایام جنگ پرداخت و گفت:
در زمانی که سرپرستی سپاه ناحیه دلفان بر عهده بنده بود یک شب جنازه سه شهید بزرگوار را به سپاه انتقال دادند که یکی از آنها شهید محمد ابراهیم یوسفوند بود، خبر دادن به خانواده شهدا برای ما سخت بود، آقای محمد تقی یوسفوند مسئول تدارکات سپاه بود و آن شب برای وصل برق سپاه که قطع شده بود به سپاه آمد، وقتی فهمید که جنازه سه شهید در ناحیه است جلو آمد و بعد از قرائت فاتحه و دیدن شهدای اول و دوم وقتی به سومین شهید رسید شهید محمد ابراهیم یوسفوند برادر بزرگوارشان را دید، همانند دیگر شهدا فاتحه ای قرائت کرد و بدون اینکه کوچکترین ناراحتی در چهره اش به چشم بخورد مشغول ادامه کار خود یعنی وصل برق سپاه شد و این نشان از برگواری این خانواده است که وقتی بنیاد شهید با من تماس گرفت تا به پاس زحمات این خانواده از پدر ایشان با اهدا حواله یک دستگاه پیکان از ایشان تجلیل شود پدر بزرگوار شهیدان یوسفوند از قبول این هدیه خودداری کرد و سفارش کرد که این هدیه را به خانواده ای نیازمند اهدا کنند،این در حالی بود که شهید محمد علی یوسفوند پسر بزرگوارشان هم با اینکه فرمانده سپاه بود با دو چرخه تردد می کرد و از اموال بیت المال استفاده نمی کرد.DSC01017

یکی دیگر از شهدایی که بنده در اکثر سخنرانی هایی که در شهرهای دیگر به بیان خاطراتی از ایشان می پردازم شهید هاشم مرادی است، شهیدی که سابقه آشنایی من با ایشان به قبل از انقلاب بر می گردد و در خانواده ای مذهبی زندگی می کرد و پدر بزرگوارشان کاسب بود و یک مغازه داشت و بعضی اوقات که شهید هاشم مغازه بود پس از فروش اجناس خمس آن را کنار می گذاشت و پرداخت می کرد و از همان دوران نوجوانی انسانی با ایمان و با اخلاص بود و بنده همیشه ارادت خاصی نسبت شهید مرادی داشتم و معمولا پشت سر ایشان نماز میخواندم، تا اینکه در زمان جنگ همیشه یک سئوال ذهنم را مشغول کرده بود که چرا ایشان وقت نماز لباس های نظامی اش را عوض می کند و با لباس شخصی نماز می خواند؟ خیلی به ایشان اسرار میکردم که دلیل این کار را توضیح دهد و پس از اسرار من جواب این کار را اینگونه توضیح داد و گفت: «این لباس ها لباسی است که سپاه از پول بیت المال برای ما خریداری کرده و لباس خدمت است اما نماز یک امر شخصی است »DSC00993

شهید رضا زمانی یکی دیگر از شهدایی بود که وقتی به سپاه مراجعه کرد نیروی انسانی از اعزام ایشان ممانعت به عمل آورد چون اعزام مخصوص رزمنده های آموزش دیده بود اما این شهید بزرگوار خیلی اسرار داشت به جبهه اعزام شود و بنده با اعزام ایشان موافقت کردم، پس از اعزام به جبهه وقتی برای مرخصی برگشت با اینکه دو هفته مرخصی داشت اما یک هفته بیشتر نماند و گفت فکر می کنم عملیات می شود و مجدد اعزام شد، تا اینکه بعد از چند روز خبر شهادتش رسید و پدر و مادر بزرگوار ایشان به سپاه آمدند و مادر ایشان پس از دیدن نشانی که در دست چپ اش بود خیلی با صلابت این جمله را گفت : پسرم شیرم حلالت.DSC01007

شهید حسن رضا حقی یکی از نیرو های بسیار فعالی بود که هر وقت در خواست اعزام به جبهه میداد بنده موافقت نمیکردم تا اینکه یک بار خیلی اسرار داشت و من چون می خواستم او را منصرف کنم یک شرط سخت برای ایشان گذاشتم که باید یک گورهان نیرو جمع کنی تا اجازه اعزام بدهم، سه روز نگذشت که 350 نفر نیروی آماده اعزام را به سپاه آورد و شرطی که برایش گذاشتم را محقق کرد، روز اعزام با همسرش خداحافظی کرد اما با پسرش خداحافظی نکرد و پس از اینکه دستی روی سر پسرش کشید گفت: من بعداً با پسرم خداحاقظی می کنم ، گذشت تا اینکه خبر شهادت شهید حقی را به ما دادند اما جنازه ایشان مفقود بود، ولی همیشه می گفتم شهید حقی به بچه اش قول خداحافظی داده و حتماً بر می گردد، گذشت تا اینکه بعد از 12 سال جنازه ایشان برگشت و ازدرب منزل پس از خداحافظی از پسرش در کنار دیگر شهدا به خاک سپرده شد.DSC01027

شهید حبیب احمدی یکی دیگر از دوستان صمیمی بنده بود که عملیات های زیادی شرکت می کرد تا اینکه یک روز آمد و گفت مرا حلال کن چون به من الهام شده این بار که به جبهه اعزام شوم شهید می شوم، من به شوخی گفتم تو این همه عملیات شرکت کردی عزرائیل را از رو بردی، گفت نه تا به حال دوست نداشتم شهید شوم اما خدا به من یه پسر داده و دیگه دوست دارم که شهید شوم، گذشت تا اینکه به جبهه اعزام شد و خبر شهادتش رسید.DSC01016

شهید محمد حسین علی ابدالی وقتی همه درخوابگاه خوابیده بودیم بیدار شد و گفت بچه ها خواب دیدم که چه کسانی اعزام می شوند و چه کسانی شهید و اسیر می شوند و یاد دارم که حتی گفت آقای شهبازی اسیر می شود تا اینکه گذشت و خواب این شهید بزرگوار دقیقاً طبق گفته هایش تعبیر شد.

یاد دارم در یکی از شب های ماه رمضان ساعت 3 نیمه شب فرمانده سپاه استان به من زنگ زد و گفت آقای سیف فردا برای ساعت 8 صبح یک گورهان نیرو به خرم آباد بفرستید برای اعزام به جبهه، من لباس هایم را پوشیدم به گمان اینکه ساعت 3 بعد از ظهر است خواستم به سپاه بروم تا اینکه همسرم گفت ساعت 3 نیمه شب است، وقتی فهمیدم فقط 5 ساعت وقت داریم دوباره به استان زنگ زدم و گفتم شما مطمئنید برای فردا 8 صبح نیرو میخواهید؟ گفت: بله، به چند نفر از دوستان از جمله آقایان خزایی و رضایی و زارعی زنگ زدم و یک لیست 94 نفره را آماده کردیم، قرار شد بعد از سحر و نماز صبح هرکدام چند نفر را جمع کنیم، شاید باور نکنید در عرض چند ساعت 102 نفر نیرو در سپاه جمع شد و به جبهه اعزام شدند و این رشادت ها و دلاوری های شهدا و رزمندگان و مردم غیور دلفان بود که فرمانده جنگ در عملیات کربلای 4 گفت: بچه های لرستان کلیدی بودند که قفل عملیات کربلای 5 به دست آنها باز شد.
DSC01045

  1. مریم نظری می‌گه:

    انشام دوباره بیست بابای گلم/ موضوع: کسی که نیست بابای گلم/ دیشب زن همسایه به من گفت یتیم/ معنای یتیم چیست بابای گلم/ من منتظرم ، عزیزم حتما برگرد/ از این سفر دراز لطفا برگرد/ دعوت شده ای به مدرسه بابا جان / یک لحظه فقط بیا و فورا برگرد .

  2. مریم نظری می‌گه:

    من زاده ی کویرم تب باران دارم / در سینه دلی شکسته پنهان دارم/

    در دفتر خاطرات من بنویسید/ من هرچه که دارم از شهیدان دارم

  3. رضا سلیمی می‌گه:

    من در مسجد جامع بودم واز صحبت های سردار سیف بهره مند شدم .
    اولین باری بود پای صحبت های ایشان بودم ولی تعریفش رو از پدرم شنیده بودم . واقعا بی آلایش و مردمی خودمونی و بی تکبر هستند
    من از منش و اخلاقش خیلی خوشم اومد

  4. جوان دلفانی می‌گه:

    به احترام تو و همه ی همرزمان شهیدت تمام قد می ایستم…

  5. واقعا حیفه که حاجی شهید نشه
    البته خود ایشون تو مسجد دعا کرد واسه شهادتش
    خدا نگهدار مردان جبهه حق باشه کاش خیلی های دیگه از این مرد یاد میگرفتن

  6. باسلام خدمت کلیه خوانندگان عزیز وسلام و درود خدمت سردار خستگی ناپذیر جبهه وجنگ ،وقتی آدم خاطرات این عزیزان را مرور می نماید ناخودآگاه از خود بیخود می شود ودر مقابل عظمت شهدا ی گرانقدر وخانواده های سرافراز آنها و از خودگذشتگی رزمندگان دوران دفاع مقدس احساس کوچکی می کند ،همیشه پیروز وسربلند باشید.

  7. نام شما... می‌گه:

    آنکس که تو را شناخت جان را چه کند
    فرزند و عیال و خانمان را چه کند…
    دیوانه کنی هردو جهانش بخشی
    دیوانه تو هر دو جهان را چه کند…
    تقدیم به شهید علی ابدالی

  8. نام شما... می‌گه:

    واقعا شهدا و خونواده هاشون خیلی بزرگوار هستن و طرز فکر و دیدشون نسبت به ایثار و شهادت خیلی زیبا بوده.
    خیلی ها حتی از خبر شهادت بچه هاشون هیچ گلایه ای نکردن.
    از یکی از قذیمی های این شهر شنیدم وقتی خبر شهادت شهید یوسفوند رو به پدر بزرگوارش ذاذن اشک تو چشاش حلقه زد ولی به آسمون نگاه میکرد و میگفت نکنه اشکم سرازیر بشه و خدا از این کار من ناراضی باشه.
    وقتی هم که خانواده شهید رضا زمانی خبر شهادت فرزندشون رو شنیدن و به سپاه رفتن همسر و مادرش با صدای بلند میگفتن حسین حسین شعار ماست شهادت افتخار ماست.پدر بزرگوارشون هم میگفتن این گل پرپر از کجا آمده از سفر کرب و بلا آمده.
    واقعا دل شیر میخواد همچین عکس العملی رو در برابر از دست دادن عزیز نشون داد.
    امیدوارم شرمنده شهدا و خونوادشون نشیم.

» ارسال نظرات

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

سلام دلفان
سلام دلفان
رفتن به نوارابزار