سلام دلفان
سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان
سلام دلفان
سلام دلفان
کد خبر: 51376
تاریخ انتشار: ۹ اردیبهشت ۱۳۹۴
تعداد نظرات: ۲ نظر
خانه » اخبار برتر » با يک اسلحه کنترل رفت آمد شرق مريوان را به عهده داشتيم/ 5 مجاهد افغانی محافظت از مرز را برعهده داشتند/ نيروها را صدا زدم که ضد انقلاب به سپاه حمله کرده است
Print This Post
همایش گنج جنگ با روایتگری برادر یحیی بهرامی + تصاویر

جلسه خاطره گویی دفاع مقدس توسط برادر یحیی بهرامی با حضور جمعی از رزمندگان دفاع مقدس و اقشار مخلتف مردم برگزار شد.

به گزارش سلام دلفان، جلسه خاطره گویی دفاع مقدس فرماندهان و رزمندگان شهرستان دلفان توسط برادر یحیی بهرامی دوشنبه 7 اردیبهشت ماه در مسجد النبی(ص)  با حضور جمعی از رزمندگان دفاع مقدس و اقشار مخلتف مردم برگزار شد.

11



 

در این مراسم که بعد از نماز مغرب و عشاء آغاز شد پس از قرائت آیات کلام الله مجید برادر یحیی بهرامی به بیان خاطراتی از ایام حضور در جبهه های مریوان، دهلران و خوزستان اشاره کرد که چندین نکته از آن را به اختصار باز گو می کنیم .

1360/2/10 مریوان

وقتی از اخبار می شنيدم که هر روز نيروهای متجاوز عراقی با حمايت آمريکا درخاک کشور درحال پيشروی هستند طاقت نشستن بر سر کلاس درس را نداشتم و جهت اعزام به جبهه به کرمانشاه رفتم، درآنجا اسلحه برنو را به من دادند که استفاده از آن را نمی دانستم درآنجا با شخصی که خدمت سربازی را با اين اسلحه گذرانده بود آشنا شدم به او گفتم کار کردن با اين اسلحه را به من آموزش بده، به داخل اتاقی رفتيم و استفاده از آن را ياد گرفتم. رفتن به مناطق جنگی غرب کشور به صورت داوطلبانه انجام می شد و من به خاطر اينکه تعدادی از رزمندگان نورآباد در مریوان بودند آنجا را انتخاب کردم، درحالی که نيروهای کومله ودموکرات ازبيست پنج کيلومتری نرسيده به کامياران تا مريوان بر جادها کمین می کردند و به خودروهای نطامی تیراندازی می کردند، با نگه داشتن خودروهای شخصی اگرکسی فارسی صحبت می کرد او را به اسارت می بردند، با اين وضعيت نا امن غروب به کامياران رسيديم، شب ضد انقلاب به پایگاهای سپاه دراطراف شهرحمله کردند درگيری ها تا صبح ادامه پيدا کرد و فردا به سمت مريوان حرکت کرديم.
بعد ازظهر به مريوان رسيديم بعد از چند روزی مسئوليت پست بازرسی یکی از خروجی های شهرکه جاده آن محل تردد رزمندگان اسلام به طرف مناطق مرزی بود به من واگذار شد، دونفر نيروی کُرد سنی و دو نفر کرمانشاهی از نيروهای هم رزم من بودند که پنج نفرمان يک اسلحه برنو داشتيم به صورت شبانه روزی کنترل رفت آمد شرق مريوان وتنها پمپ بنزين شهر را به عهده داشتيم که شامل چند ماموريت جداگانه می شد، يکی توزيع سوخت بين نيروهای مسلح و ادارات و مردم عادی، دوم مبارزه با اشرار کومله ودموکرات وسوم کنترل ورود وخروج کالا، خروج کالا فقط با نامه سپاه امکان پذیر بود درابتدای شروع خدمتم يک نفر با لباس کردی با يک دستگاه موتورسيکلت نزد من آمد وگفت هر چقدرپول بخواهی به تومي دهم فقط من ازاينجا کالا وارد و يا خارج کنم، قبول نکردم و او را دستگيرکردم . هر چه نيروهای همکارم را صدا ميزدم کسی به کمکم نمی آمد وبه من می خنديدند من هم او را رها کردم و به اوگفتم دفعه ای ديگراين اطراف تو را نبينم، پيش آنها رفتم، پرسیدند با فرمانده سپاه چکار داشتی؟ با تعجب گفتم مگرايشان فرمانده سپاه بود يکی ازهم رزمانم گفت بله ايشان مسئولين اينجا را همين طور امتحان می کند و تو از اين امتحان سربلند بيرون آمدی.
هر روز تعدادی قاچاقچی که ازعراق کالا می آوردند را دستگير وبه دادگاه معرفی می کرديم افراد دستگير شده بارها مرا تهديد می کردند که اگر از زندان آزاد شويم تورا می کشيم. تا پايان ماموريت بدون اینکه يک قد م کوتاه بيايم به ماموريت خود ادامه دادم وسيله نقليه وبی سیم هم در اختيارنداشتم حتی مبلغ دو هزار تومان حقوق راهم صرف انجام ماموريتهای سپاه می کردم.
يک روز يکی از هم رزمان کُرد به نام مسعود به من گفت : به منزل خواهرم برويم سری به او بزنيم من هم قبول کردم اما يک نارنجک دستی را در زير لباس پنهان کردم و با او رفتم بعد از نیم ساعتی خواهرش یکسره به برادرش می گفت ديگر برويد، من سوال کردم که چرا خواهرت اصرار دارد که ما زود تربرويم؟ در پاسخ گفت چيز مهمی نيست من دوباره اصرار کردم که جريان چيست خواهرش جواب داد راستش بخواهی شوهرم کومله است، قراراست ساعت پنج به منزل بیاید وحتما شما را ميکشد من هم به او گفتم از لحظه ای که درمنزل شما نشسته ام دستم روی حلقه نارنجک است و اگر کسی به من حمله کند خودش هم کشته ميشود، گفت زندگی مرا متلاشی نکنيد و برويد ماهم رفتيم داخل حياط موتور سيکلتی مربوط به کومله را ديديم که جهت آوردن غذا و ديگر کارها شديداً به آن نياز داشتيم، مسعود از خواهرش اجازه گرفت که زماني که شوهرش در منزل نيست ما آن را ببريم، مسعود موتور را آورد واز آن استفاده می کرديم. رزمندگان از ما سوال مي کردند که اين موتور را از کجا آورده ايد؟ می گفتيم از کومله امانتی گرفته ايم.
يک روزفرمانده سپاه به من گفت که خودروی دو کابين به شماره فلان مربوط به کومله از مسير شما تردد ميکند بعد ازچند روز کنترل شديد همان خودرو که برای سوخت گيری آمده بود را به همراه شش نفر مسلح دستگير کرديم و من عقب خودرو سوار شدم و به راننده وسرنشينان گفتم چنانچه در بين راه به عقب برگرديد يا توقف کنيد همه شما را ميکشيم تا داخل سپاه حق توقف نداريد، وقتی آنها را به داخل سپاه بردم همه تعجب کردند که من چطور آنها را به تنهايی به سپاه منتقل کرده ام.
یک روز بعدازظهر که جهت آوردن غذا به سپاه مریوان رفتم فرمانده سپاه به من گفت سه نفراز نیروهای کرد را جهت نگهبانی به خط مرزی فرستاده ام برو ببین در سنگرها مستقر شده اند، مسافت ده کیلومتری را پیاده رفتم منطقه کوهستانی وباطلاقی بودوازکنار دریاچه زریبار می گذشت، بعداز مدتی جستجو نیروها راپیدا کردم وآنها را سرپست نگهبانی گذاشتم، لحظه ای با آنها نشستم و برگشتم، هوا تاریک شد و راه را گم کردم، وارد نیزاری شدم به هرطرف که می رفتم باطلاق بود به سختی نجات پیداکردم با لباس های گلی به سپاه آمدم آن شب نه خودم ونه نیروهایم که بصورت شبانه روز نگهبانی می دادند شام نخوردیم.
سپاه درمناطق مرزی کردستان در دوجبهه می جنگید یکی با ضدانقلاب داخلی دوم نیروهای متجاوز عراقی، درمریوان بعلت کمبود نیرو در بعضی مناطق مرزی سپاه فقط شب ها از مرز نگهبانی می دادند، روزها داخل سپاه محل شیون خانواده های بود که یکی ازاعضای خانواده شان توسط ضد انقلاب گروگان گرفته شده بود،آنها را دلداری می دادند وجهت آزادی آنها نیرو به منطقه اعزام می کردند.
ماموريت به پايان رسيد می بايستی یک هفته صبر کنيم که سرويس نظامی ارتش به سنندج برود و ما سه نفر هم با آنها برويم. ما به ترمينال شهر رفتيم خواستيم بليط بگيريم پرسیدند چه کاره هستيد گفتيم بسيجی گفت بايستی فرمانده سپاه به شما نامه بدهد که ما شما را سوارکنيم، نزد فرمانده سپاه رفتيم با التماس نامه را به ما داد وگفت جاده نا امن است و امکان دارد کشته يا اسير شويد با مسوليت خودتان برويد، ما قبول کرديم به بازار رفتيم هرکدام يک کارد بزرگ خريديم ودرون ساک قرار داديم وبصورت تاکتيکی داخل اتوبوس نشستيم، قرار گذاشتيم اگرضد انقلاب وارد اتوبوس شد وخواست يکی از مارا پياده کند نفرات ديگربه اوحمله کنند. با اين حال غروب همان روز به سپاه سنندج رسيديم بعد از خواندن نماز مغرب وعشاء به آشپزخانه رفتيم غذا بخوريم من سريع غذا خوردم چون خسته راه بودم جهت استراحت به آسايشگاه رفتم بر روی تختی نشستم که يک قبضه سلاح ژسه وکلت کمری آماده زير سرم قرار داشت بعد از مدتی که خوابم نمی برد ناگهان صدای انفجاراز جلوی درب سپاه بلند شد که من فکر کردم نگهبان به شهادت رسيده، نگهبان درخواست کمک کرد من به آشپزخانه رفتم و نيروها را صدا زدم که ضد انقلاب به سپاه حمله کرده، اسلحه را برداشتم و به کمک نگهبان رفتم تا نيروها هم رسيدند اطراف ديوار را گرفتند که کسی وارد محوطه نشود، ساختمان در نقطه بلندی از شهر قرار داشت و همسايگان اطراف با سلاح خود کار به ما تيراندازی می کردند من يک لحظه سرم را از ديوار بالا بردم ديدم يک نفر فرزندان خردسال اش را کنارخود نشانده و تيراندازی می کرد، فرمانده سپاه به ما دستورداد شما تا ميتوانيد به مردم تيراندازی نکنيد، درگيری ساعت ها ادامه پيدا کرد، يکی از برادران بسيجی با خودروی که تير بار دوشکا برروی آن قرار داشت به صورت خاموش از سپاه بيرون رفت و با شليک تير هوايی آنها را متواری و بدون هيچگونه تلفاتی درگيری به پايان رسيد. فردای آن روز که مي خواستيم به کرمانشاه برويم جاده سنندج کامياران نا امن بود و با خودروی نظامی مجهز به تير بار ما را به کامياران و سپس به کرمانشاه رساندند.

ياد و خاطره شهدا و مجروحين ورزمندگان اين منطقه را گرامی ميداريم
شهدا: شهيد نعمت الله کاظمی ،شهيد غلامرضا خسروی

مجروحين: بهرام رشيديان و ماشاالله نظری

رزمندگان: حشمت الله رحمانی، رسول بهمانی، رشيد ويسی، حاجيمراد سبزی، حسن کريمی، بهمن رشيديان، اکبر مشعشعی، مراد علی دولتی، حسين نجاتی، يعقوب ترابی، مهرعلی گل خاتونبانی، براتعلی صفری، مراد بگ مردانی، بهروز رشيديان، مرادی خدادادی، عسگر محمودی.

تجهبزات نظامی دشمن: انواع توپخانه وخمپاره انداز، انواع هواپیماوبالگرد،انواع تانک و نفر برزرهی، انواع ماشین آلات راهسازی، انواع وسایل مخابراتی، بهترین سلاح های سبک

تجهیزات نیروهای سپاه: آرپی جی هفت غنیمتی تعدادی اندک، اسلحه برنو، تعدادی اسلحه کلاشینکف غنیمتی، تعدادی خودرو فرسوده و چند راس اسب وقاطر

10/ 5 /1360ایلام مدت ماموريت 3 ماه

در سال شصت بعد از اتمام ماموريت از مريوان به نورآباد آمدم چند روزی در مرخصی بودم و جهت گذراندن يک دوره آموزشی کوتاه مدت به پادگان حمزه سيدالشهدا(ع) خرم آباد رفتم، بعد از آموزش پانزده نفره از نورآباد و فيروزآباد در تابستان به منطقه جنگی ایلام اعزام شديم، درحالیکه شهرها و روستاهای این استان زیربمب باران هوای وتوپخانه دشمن بود، شهر دهلران و دشت های آن درتصرف دشمن بود، ما بعد از گرفتن تجهيزات نظامی به يک اردوگاه صحرائی رفتيم ودر آنجا چند روزی آموزش تیراندازی داشتيم وآماده رفتن به طرف خط اول شدیم تا با دست خالی جلو دشمن را بگیریم، ازروستای دهگلان باپای پیاده ازکنارجاده بطرف خط اول حرکت کردیم که دشمن ما را دید و زيرآتش توپخانه وخمپاره گرفت و به زیرپل ها پناه بردیم، اطراف پل ها را هم ميزدند، کمی وضعيت آرام شد به راه خود ادامه داديم از رودخانه ای که درمسير ما بود عبور کرديم، هرچه به دشمن نزدیک می شدیم باز با شدت بيشتری ما را گلوله باران می کردند تا رسيدن به خط اول، عبور ازتپه های بلند با شيب زياد ما را زير آتش سلاح های سنگين دشمن قرار داد بطوريکه خمپاره ای به نزديکی من اصابت کرد و در ميان خاک و دود ترکش مشخص نبودم، فکر کردم که به شدت مجروح شده ام، رزمندگان همديگر را صدا می کردند که من شهيد شده ام، از زمين بلند شدم و ديدم سالم هستم به طرف سنگرها حرکت کردم در آنجا خط مرزی دردست پنج چريک افغانی بود، فرمانده آنها به ما گفت از عراقی ها نترسيد، من الان از جلوی ديد آنها عبور مي کنم و نمی توانند مرا بزنند، مهمات آنها را تمام ميکنم، اين کار را کرد و سالم پيش ما برگشت خط راتحویل داد و از ما خداحافظی کرد و به افغانستان رفتند.

ما دو گروه شديم و در سنگرهای که به صورت حفره روباه کنده شده بود مستقر شديم، نمی توانستيم ايستاده از آنها استفاده کنيم چون شبها لانه مار وعقرب می شدند، سلاح سنگين ما آرپيجی هفت بود با چند گلوله آن هم برای مواقع ضروری اما دشمن شبانه روز مارا زير آتش انواع سلاح های سنگين خود قرار می داد.1

بعلت نبود جاده با دو راس اسب هر بیست و چهار ساعت يکبار آب و غذا از آشپزخانه که در پنج کيلومتری بود بدون اينکه کسی دنبال اسب ها باشد تا پيش ما می آمدند و تا بارشان را خالی نمی کرديم وظرف های خالی را دوش آنها نمی گذاشتيم حرکت نمی کردند،در گرمای تابستان به هر سنگر شش نفره در روز بيست ليتر آب فقط برای خوردن به ما مي دادند و ظرف های غذا را با دستمال کاغذی تميز ميکرديم، اگر کسی نياز به حمام داشت می بايست به رود خانه ای که در زير آتش دشمن بود می رفت که امکان برگشتن هم خيلی کم بود، شبانه روز ما را زير آتش خود می گرفتند که توان نظامی ما را بسنجند وچون هم سلاح سنگين نداشتيم وهم تعدادمان کم بود از نيروهای ارتشی که در کنار ما بودند درخواست می کرديم که هرماه از يک مسير با هم بصورت مشترک دشمن را زير آتش خود بگيريم تا طمع تصرف سنگر های ما را نداشته باشند، فاصله ما با دشمن کمتر از صد متربود چون مين دراختيار نداشتيم شيار وسط ما ودشمن را پراز قوطی خالی کرده بودند تا اگر دشمن بخواهد به ما ضربه بزند پايشان به قوطي ها بخورد و ما باخبر شويم وحتی بعضی وقت ها حيواناتی مثل اسب  وسگ را به سمت ما رها مي کردند تا از وضعيت مين گذاری باخبر شوند، مدت ماموريت سه ماهه در سخت ترين شرايط به پايان رسيد .

گرامی ميدارم ياد وخاطره دو نفرازهم رزمانم :

شهيد خداداد نوری زاده (اعزامی از فيروزاباد) و شهيد بابا علی رضایی (اعزامی از فيروزاباد) 

تجهیزات دشمن:

انواع هواپیماوبالگرد،انواع توپخانه و خمپاره انداز، انواع تانک و نفربر زرهی، انواع توپ ضدهوایی و انواع وسایل مخابراتی

تجهیزات نیروهای سپاه

سلاح آرپی جی هفت با چندگلوله و اسلحه ژسه با دو خشاب، دو راس اسب جهت آوردن مهمات غذا و آب، نیرو های سپاه بعلت نداشتن گاز خوراک پزی با چوب روی آتش برای رزمندگان غذا می پختند.

1362/6/15 خوزستان مدت ماموريت 3 ماه

در اين تاريخ تعداد پانزده نفر بوديم که به تيپ 72 محرم اعزام شديم، اين يگان چون قصد داشت از تانکهای غنيمتی دشمن گردان های زرهی تشکيل دهد دنبال مکانی مي گشت و تنها مکان مناسب برای اينکار سالن های شرکت پروفيل سپنتا اهواز بود، من و يکی از رزمندگان نزد مسئول شرکت رفتيم تا يکی از سالن های خالی که مجهز به جرثقيل سقفی بود را دراختيار ما قرار دهد، درحضور همسرش حرف های ناروایی به ما زد و دستور داد تا کارگران کارخانه ما را بیرون کنند، آژیر شرکت را به صدا درآوردند و به ما حمله ور شدند، رفيق من يک پايش که مصنوعی بود را در آورد و گفت با اين پا طرف هستيد، پس به سرکارتان برويد، کارگران با مشاهده این صحنه منصرف شده و به سر کارشان رفتند.  2

روز بعد بدون اجازه با دو دستگاه تانک وارد شرکت شديم، مسول شرکت آمد و گفت شما فقط يک سالن مي خواهيد؟ گفتيم بله، به ما تحويل داد و با رزمنده ها بصورت شبانه روزی از بيابان های انديمشک تا آبادان شروع به جمع آوری قطعات تانک نمودیم، انبار را پراز قطعه کرديم و چون سپاه جرثقيل نداشت قادر به حمل بدنه تانکها نبوديم بارزمندگان: علی حيدر جعفری، يارالله حاجی پور، غلامعلی رستمی، احمد قلی زرينی ، جعفرعلی قبادی، حسين خانی، باقر افضلی، عزت االله رحيمی،  پرويز جوزی،علي رحم چراغی، ملک شير جهانی، علی مردان نوری، احمدعلی ابراهيمی به مدت سه ماه اقدام به اين کار نموديم و ماموريتمان به پايان رسيد.

 

29/1/ 1363 خوزستان

تيپ 72 محرم ولشگر 8 نجف اشرف بعد از گذراندن يک دوره سه ماه آموزش نظامی سخت، ما را با پای پیاده روی آسفالت گرم خوزستان کیلومترها می بردند، بطوریکه زیرپایمان می سوخت و نیمه شب ما را ازخواب بیدارمی کردند و با پای پیاده به بیابان می بردند تا جایی که زیر پایمان پر از خار میشد، دربعضی شبها بعداز کیلومترها راهپیمایی در بیابان مربیان پادگان آموزشی به عنوان دشمن فرضی با انواع سلاح و مواد منفجره به ما حمله می کردند و صحنه هایی واقعی از جنگ را برای ما ترسیم می کردند، عده ای این شرایط سخت را تحمل نکردند و رفتند تا اینکه آموزش به پایان رسید، من و شهید فیض الله اکبری را به تيپ 72 محرم معرفی کردند، چون يگان در حال تشکيل گردان های زرهی بود مجــدد بــه يک دوره آموزشی تخصـصی زرهی به يک پادگانی در 5 کيلومتری آبادان معرفی شدیم، بعد از گذراندن دوره به يگان آمدیم حالا می خواستيم کاري را که سال قبل شروع کرده بوديم به نتيجه برسانيم، بدنه تانک هایی که سال گذشته قطعه های آنها را باز کرده بوديم به شرکت سپنتا آورديم.
3

 

 

یک شب تعدادی از نيروهای زرهی ارتش عراق که شيعه بودند خود را تسليم نيروهای ما کردند و اظهار داشتند که ما مي دانستيم سپاه پاسداران تعداد زيادی تانک به غنيمت گرفته اما استفاده از آنها را به خوبی بلد نيستند، به کمک شما آمديم، عراقي ها بصورت شبانه روز  آموزش تعميرات را عملی شروع کردند و تانک ها درمدت کوتاهی بازسازی وتحويل گردان های زرهی شدند، اين مکان به مرکز تعميرات زرهی تبديل شد و من بعنوان مسئول تعميرات گردانهای زرهی معرفی شدم.

ادامه دارد……

8 333 9 10 7 512

  1. نویسنده دیدگاه: كيوان گراوند -كوهدشت
    اردیبهشت ۱۱, ۱۳۹۴ در تاریخ ۱۹:۱۸

    ضمن تشكر از سايت وزين سلام دلفان از شيرمرد دفاع مقدس آقاي علي حاجيپور دعوت بعمل آوريد مطمنا بيانات ايشان چراغ راه ما جوانان خواهد بود

  2. نویسنده دیدگاه: احمد
    اردیبهشت ۱۱, ۱۳۹۴ در تاریخ ۱۹:۴۹

    سلام خسته نباشيد بسيار زيبا بيان شده بود اين روند خاطره نويسي را ادامه دهيد

ارسال دیدگاه

زمان ورود کد امنیتی تمام شده. مجددا بارگزاری کنید

سلام دلفان
سلام دلفان
رفتن به نوارابزار