سلام دلفان
سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان سلام دلفان
سلام دلفان
سلام دلفان
کد خبر: 53573
تاریخ انتشار: ۱۱ خرداد ۱۳۹۴
تعداد نظرات: ۴ نظر
خانه » اخبار برتر » ماجرای ظهور یکی از بی‌نظیرترین شهدای تاریخ
Print This Post
همایش گنج جنگ با روایتگری برادر شاکرم حسن زاده + تصاویر

تقریباً پنج روز بالای شاخ شمیران بودیم با اینکه عراقی ها حملات سنگینی انجام می دادند مقاومت کردیم طوری که از یک گردان 54 نفر ماند و بقیه شهید و مجروح شدند.

به گزارش سلام دلفان، جلسه خاطره گویی دفاع مقدس فرماندهان و رزمندگان شهرستان دلفان توسط برادر رزمنده و ایثارگر شاکرم حسن زاده جمعه 8 خرداد ماه در مسجد امام سجاد(ع) با حضور جمعی از رزمندگان دفاع مقدس و اقشار مخلتف مردم برگزار شد.

1_001
در این مراسم که بعد از نماز مغرب و عشاء آغاز شد رزمنده ایثارگر برادر شاکرم حسن زاده  به بیان خاطراتی از ماجرای ظهور شهید حاج یونس زنگی آبادی و حضور در منطقه شاخ شمیران اشاره کرد که چندین نکته از آن را به اختصار باز گو می کنیم .8

داستان از این قرار است که روستایی واقع در کرمان به نام زنگی آباد وجود دارد که شهدای زیادی تقدیم انقلاب کرده است، یکی از شهدای معروف این روستا شهیدی است به نام حاج یونس زنگی آبادی.

در کرمان از آقایی به نام آقای صفایی می خواهند که خاطرات این شهید را به صورت کتاب در آورد،  آقای صفایی به خانه که می آید شروع می کند به خواندن خاطرات شهید  اما هر چه فکر می کند به این نتیجه می رسد که خاطرات شهید را برگرداند زیرا  همه ی خاطرات شهید از عالم روحانی و معنوی بوده و برای نویسنده سخت بوده است که شاید کسی باور نکند.

لذا خاطرات شهید را در جعبه ای می گذارد تا آن را پس بدهد.

صدای زنگ تلفن به صدا در می آید و آقای صفایی که حوصله ی جواب دادن نداشته سراغ گوشی تلفن نمی رود، معمولا تلفن کمتر از ۱دقیقه قطع می شود ولی آقای صفایی زمانی که می بیند تلفن قطع نمی شود گوشی را بر می دارد الو شما؟

سلام علیکم من شهید زنگی آبادی هستم

آقای صفایی شما می توانید خاطرات مرا به صورت کتاب در آوری  هر گاه که نیاز داشتید من به شما کمک می کنم، بعد تلفن قطع می شود و بعد از مدتی که  آقای صفایی مقداری از مطالب را نوشته بوده با خودش فکر می کند که آیا مطالبی که نوشته ام درست است یا خیر؟

یک دفعه آقای صفایی مشاهده می کند که قلم روی کاغذ شروع به نوشتن  کرد، بسم الله الرحمن الرحیم آقای صفایی فلان مطلب را حذف و این مطلب را اضافه کن، خلاصه او را راهنمایی می کند و در آخر برگه امضا می شود، بعداً که بررسی می کنند امضا، امضا شهید وخط، خط شهید بوده است .

این شهید والا مقام  که روحش شاد باشد، زمانی که می خواسته به جبهه برود به خانمش می گوید :

به پاهایم خوب نگاه کن روزی این پاهایم به دردت می خورد. روزی که تعدادی شهید به استان کرمان آورده بودند، خانم این شهید از روی پاهایش او را شناسایی می کند، زیرا حاج یونس نذر کرده بوده است که مثل سیدالشهداء سر در بدن نداشته باشد و مثل قمر بنی هاشم اباالفضل دست در بدن نداشته باشد.7

بخش دیگر بیان خاطرات دفاع مقدس که توسط آقای حسن زاده بازگو شد مربوط به حظور در منطقه شاخ شمیران بود که به اختصار باز گو می کنیم:

برای حضور در عملیات شاخ شمیران در دی ماه و سرمای سخت کردستان سوار بر کامیون آماده اعزام شدیم، با آقایان جمشید حیدری و آقای رمضانی و شهید عبدالرضا خلیلی در یک چادر بودیم که قبل از اینکه به سمت منطقه عملیات حرکت کنیم، صبح زود شهید عبدالرضا خلیلی آمد و گفت خواب دیده ام شهید می شوم و ما هم چون می دانستیم تازه داماد است با شوخی گفتیم چه شده مرخصی می خواهی؟ که او با خنده جواب داد اگر هم مرخصی بدهند نمی روم ، چون من خواب دیدم شهید می شوم.5

عازم خط شدیم و از حلبچه عبور کردیم که بمباران شیمیایی انجام شده بود و وضعیت خیلی وخیمی بود و کارخانه کبریت سازی حلبچه را دیدیم که داشت می سوخت،  من مسئول تبلیغات بودم قبل از اینکه ما به منطقه برسیم عملیات بیت المقدس 4 انجام شده بود که چیزی حدود 10گردان نیرو وارد عمل شده بودند، هواپیما های عراقی رسیدند و فرمانده ما آقای ابوالقاسم موسوی صدا زد بمباران خوشه ای است و پناه بگیرد، بعد از چند دقیقه آقای نورعلی را دیدیم ترکش خورده بود و خیلی از رزمندگان موج گرفته بودند و شهید شده بودند، ما به سمت شاخ شمیران حرکت کردیم و از کنار یک رودخانه بزرگ سوار بر قایق به آرامی نزدیک غروب به پایین شاخ شمیران رسیدیم، وقت نماز بود تیمم گرفتیم و با پوتین نماز را خواندیدم و شروع کردیم به  حرکت برای بالا رفتن از شاخ شمیران، شهید حمید کاوه ای یکی از شهدای ورزشکار و خوش اخلاقی بود که نیروها را در صف ها مرتب می کرد و به آنها روحیه میداد، تقریبا 5 روز بالای شاخ شمیران بودیم و با رزمندگان غیور لرستانی با اینکه عراقی ها حملات سنگینی انجام می دادند مقاومت کردیم طوری که از یک گردان 54 نفر ماند و بیست تا بیست و هفت نفر از بهترین فرزندان این شهر شهید شدند و بیش از صدوپنجاه نفر مجروح شدند، یاد دارم از بالای شاخ شمیران داشتیم نگاه می کردیم که یک نفر داشت زیر حملات سنگین عراق از میان مین ها عبور می کرد و حالت متعادلی ندارد و به سمت ما می آید که آقای لطیف عباسپور فرمانده گروهان امام حسین بود که دچار موج گرفتگی شد.2_001 3 4

 

  1. نویسنده دیدگاه: فلاح
    خرداد ۱۰, ۱۳۹۴ در تاریخ ۲۳:۱۷

    برادر حسن زاده خاطره خوبی بیان فرمودید. خداوند به شما طول عمر با برکت عطا کند.

  2. نویسنده دیدگاه: فرهاد
    خرداد ۱۰, ۱۳۹۴ در تاریخ ۲۳:۳۷

    باسلام وخسته نباشید به دست اندرکاران سایت سلام دلفان
    ضمن تشکر از راوی خاطره ، با توجه به اینکه بنده در مسجد حضور داشتم و به شدت تحت تاثیر این خاطرات قرار گرفتم

  3. نویسنده دیدگاه: 110
    خرداد ۱۱, ۱۳۹۴ در تاریخ ۱۵:۳۸

    از برادر حسن زاده از رزمنده شجاع سال های دفاع مقدس به خاطر بیان خاطراتی از حماسه ی فرزندان دلفان (گردان حمزه ی سید الشهدا نورآباد) در عملیات شاخ شمیران ودیگر عملیلت هاتقدیر وتشکر می نماییم ./.

  4. نویسنده دیدگاه: بصیر
    خرداد ۱۱, ۱۳۹۴ در تاریخ ۱۶:۲۸

    ضمن تقدیر و تشکر از شما بسیجی ثابت قدم اجرکم عندالله

ارسال دیدگاه

زمان ورود کد امنیتی تمام شده. مجددا بارگزاری کنید

سلام دلفان
سلام دلفان
رفتن به نوارابزار